آیریکان

... ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

وارش عزیز، شرمنده ام که پس از مدت ها ننوشتن اینگونه مجبورم که تلخ بنویسم،

برای بزرگواری که اینجا آمد و نوشت و رفت... بی هیچ نشانی

دوست بزرگوار، اینکه به واسطه مجازی بودن این دنیای مجازی، خودت را پشت یک اسم مستعار قایم کنی و بیایی حرف های به زعم خودت، حقیقت، بنویسی و بعد با خودت بگویی: آخییییشش!! چه خوب که امروز حق کسی را کف مشتش گذاشتم، و بعد روحت به پرواز درآید که تو هم بالاخره کاری انجام داده ای؛ شاید برای امثال جنابعالی خوب باشد، اما عزیز جان این که می شود مثل های و هوی تو خالی همان جامعه زیست محیطی!!! که تو خودت را متعلق به آن میدانی، که می نشینند پای کامپیوترها و لپ تاپ ها و چیزهای دیگرشان و بعد خیلی محکم و با شور و هیجان علیه تخریب محیط زیست چییییز! می نویسند، می بینی؟ فقط می نویسند، آن هم نه حرف حساب، چیزی از جنس همین حرف هایی که شما اینجا زدی، بی سر و ته، بی سند، بی دلیل، و بعد مثل جنابعالی انباشته می شوند از یک حس خوب!!! که دنیا کجاست که بیاید و سر تعظیم فرود بیاورد در خاکپای این پیش قراولان مبارزه با تخریب محیط زیست، و نهایتا یک جمعه همگی دست دوست دخترها و دوست پسرهایشان را بگیرند و بروند یکی دو تا کیسه آشغال جمع کنند و بعد شب که می خوابند، خواب جایزه ملی محیط زیست را ببیند که به آنها می دهند به پاس زحماتشان برای محیط زیست میهن!!!

اگر منظور شما از جامعه زیست محیطی این عقب مانده ها هستند، نخیر قربان، بنده نه دوستدارشان هستم و نه اصولا به این برنامه های خنک و جلف و بی مزه علاقه دارم.

من محققی هستم، مانند هزاران محقق بی ادعا و خاموش این مملکت که در کمبود امکانات و هزار عامل دیگر همچنان در جستجوی یافتن پاسخی برای یکی از میلیون ها پرسشی هستند که هر چند کوچک و حقیر باشد، اما بازهم گامی رو به جلو است.

اما درباره مطلب بعدی،به نظر می رسد شما را خیلی عصبانی کرده، و من نمی دانم چرا،

اینجا اگرچه یک وبلاگ ست و عمومی، و هر کس برای خواندنش آزاد، اما از آن طرف ماجرا هم نویسنده اش، می تواند آزاد باشد برای نوشتن، برای هر چیزی نوشتن، و اما اگر شما اعتراضی دارید، می شود متمدنانه تر هم برخود کرد، می توانید گوزن و شقیقه را به هم ربط ندهید و می توانید از ماجرای که فقط و فقط آن را در اینترنت خواندید، که البته امیدوارم حداقل خودتان خوانده باشید، و از این جمله عوام: میگن! استفاده نکرده باشید، را در جای دیگری مطرح کنید.

بعید میدانم، اینکه من در لحظه ای از زندگی ام دچار تلخی شده ام و خوسته ام آن را با مخاطبی که اینجا می شناسم در میان بگذارم، مستحق آن جملاتی باشد که جنابعالی تقریر فرموده اید!!!

  اینکه اینجا هم نوشته ام نه پاسخی ست برای حرف های شما، بلکه دل پری بود که از این دوستداران محیط زیست دارم، که تنها کارشان لایک کردن، توهین کردن و آشغال جمع کردن است. و البته خوش باشند.

مطلب را هم حذف کرده ام، علتش هم به همان دلیلی است که آن را پیش از این نوشته ام.

به امید روزی که کسی که نامش دروغ و بی هویت است دیگری را به درغگویی متهم نکند.

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۴ساعت12:44 PMتوسط سیاوش | |

اینکه میان اتاقی خودت را حبس کرده باشی، میان خانه ای زنجیر شده باشی و یا وسط شهری گرفتار باشی، دلیل نمی شود روح بی قرارت پرواز را فراموش کرده باشد... دلیل نمی شود گرگ درونت به سگ بودن عادت کند، اینکه موش بشوی و عمر بگذرانی به جمع کردن سکه، روحت را به گند می کشاند...

برخیز و پلیدی را هجرت کن

کاش....

+نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ساعت23:43 PMتوسط سیاوش | |

شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی می‌خواند نمی شنیدم...
وقتی دیدم که نبود...
وقتی شنیدم که نخواند...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال، در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد،تو تشنه آتش باشی و نه آب ...
و چشمه که خشکید، چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت،
و آتش، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان بارید
تو تشنه آب گردی و نه  آتش،
و بعد ِعمری گداختن از غم ِنبودن کسی که، تا بود، از غم نبودن تو می‌گداخت.

+نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ساعت22:52 PMتوسط سیاوش | |

اینکه گاهی آدم در زندگی اش مرتکب کاری می شود که باید تا آخر عمر تاوانش را بدهد، مجازات سنگینی است... خیلی سنگین... و از آن بدتر این که آدم همین اشتباه مرتکب شده را بارها و بارها تکرار کند، و آنقدر این تکرارها مسخره و عجیب باشد که خود همان آدم! با خودش فکر کند که آیا این خود اوست که مرتب همان غلط را تکرار می کند؟ عجیب است....

مطلب بعدی اینکه، میان این روزهای روزگار تیره و تلخی که هست، گاهی جمله ای، دم اهورایی می شود که آتش را گلستان می کند، اینکه اولین ترم دکتری ات، استادت بعد از امتحان، خودش تماس بگیرد و بگوید از ورقه ی امتحانی ات لذت بردم... از همان شیرینی هاست...

بگذریم، از خودمان هم تعریف کنیم گاهی، بد نباشد به گمانم....

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت11:11 AMتوسط سیاوش | |