آیریکان

... ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

این که در دور دست های این روزگار مه آلود و غریب، گاهی به دیدن سوسوی چراغی در دور دست دلت خوش شود و تو را وادارد که برای خودت سوت بزنی و دست در جیب، حال خوبی به کله ات بزند، نعمتی است عجیب و البته دوست داشتنی و خوب...

و اینکه ببینی و بفهمی هنوز چراغ های در این راه تاریک و سرد، هستند که گاهی برایشان دستی تکان بدهی، دلت را مالامال می کند...

و چه خوب که هنوز راه به پایان نرسیده است...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 8 بهمن1393ساعت4:44 PMتوسط سیاوش | |

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و "همین" باشد...

نه بخواهم به همان سرسختی "همین" را گفته باشم و رفته باشم، اما خاطر حزین را به همان غلیطی که حضرت حافظ فرموده حس می کنم، تلخ تر و حزین تر حتی...

فیلمی دیدم به اسم If I Stay، قهرمان داستان در صحنه ای گفت: این خوشبخت ترین لحظه زندگی ام بود:

That what's happiness felt like

و حالا من، تو، ما، شما، ایشان، کداممان؟ حقیقتا کداممان لحظه هایی داشته ایم که "خوشبخت ترین" لحظه زندگی مان باشد؟
داریم؟
نداریم؟
قرار است داشته باشیم؟
گزینه چهارم؟

سلام...

+نوشته شده در سه شنبه 30 دی1393ساعت10:3 PMتوسط سیاوش | |