X
تبلیغات
آیریکان


















آیریکان

... ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

زندگی همیشه سخت بوده و انگار این روزها سخت تر هم شده باشد به گمانم... حتی طبیعت هم بی رحم شده... بی رحم تر از گذشته...

ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز....

+نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1391ساعت0:36 AMتوسط سیاوش | |

چه دلتنگ می شود گاهی دل آدم برای بعضی چیزها، و یکی از این چیزها: کوه...
چنان دلتنگت ات می کند که خودت را بزنی به آن راه و سرت را با نوارهای قدیمی ات گرم کنی که کمی کم شود این دلتنگی ها...
ولی کم نمی شود لامصب... که دل تنگی لاعلاج ترین درد دنیاست، بدتر هم می شود که اگر عشقت دور باشد از تو در این لحظه های بی وقت، که دیگر چاره را کفش هایت خواهند کرد و سکوت پیاده رو و چراغ های برق کنار خیابان... سوت هم اگر بلد بودی که چه خوب بود، برای خودت آهنگی با سوت می زدی و می رفتی، سوت بلد نیستی، پس همان آهنگ را با صدای خش دارت برای خودت زمزمه کن و برو... فقط نمان... برو... همین...


در دریاچه ی نور ، قویی رفته به خواب
دست سبز نسیم پرهاشو زده تاب
با مهتاب سپید، بوی پیچک و یاس
می ریزه رو تنش، مث قطره ی آب
گلبرگای نرم پرچین زیر ماه
با بوسه ی ترد و گرم ماهیا،  می رقصند
من مست از تب شعر، فریادم به گلو
کاش در این شب نور، او بود و من و قو
....

+نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد1391ساعت11:27 PMتوسط سیاوش | |

برای حرف هایم پی مقدمه می گشتم که دیدم همان بی مقدمه باشد بهتر است، راحت تر می توانم حرفم را بگویم، ساده تر است؛ و حالا حرفم این که: از دوران دبیرستان تا دیروز، در تمام این سال ها، هرجا که بودم و زندگی کردم، خوابگاه، خانه و ... روی دیوار اتاقم پوستر این چند نفر را می زدم: مصدق، اخوان ثالث و کنارشان هم شاملو و شریعتی... اما امروز پوسترها را کندم، یعنی وقتی وارد اتاق شدم باد یکی شان را کنده بود و تنها به یک پونز وصل بود وسط آسمان و زمین... من هم همه را کندم و خیلی مرتب لوله کردم و گذاشتم گوشه اتاق... با خودم فکر کردم چه فایده؟! همان ترک دیوار را ببینم بهتر است و گاهی که خسته می شوم، کلافه می شوم و حوصله ام سر می رود  به جای اینکه هی به قیافه ی عنق اخوان ثالث و بقیه شان نگاه کنم به گچ ریخته دیوار نگاه می کنم که سالها بود خودش را زیر این چند عکس قایم کرده بود... و وقتی به این نقش های روی دیوار خیره شدم و خوب خوب حالم جا آمد، برای خودمام بغض کنم که چه ملت خاک بر سری هستیم ما!...          
چند سال پیش که همه جا های و هوی بود و وسط خیابان ها یقه گیری بود و دعوا و فحش و فضیحت و بسیجی چماقدار و مهر ورز بود و نیروی انتظامی خیر اندیش و مهربان تر از مادر و شعار بود و بیانیه و هزار کوفت و زهر مار دیگر ... یکی از بستگان ما سولاخ موش را خریده بودند متری دو هزار تومان آن هم به نرخ روز... و بعد نصیحت هم می فرمودند که آدم نباید کارش به این حرف ها باشد، این ملت صبح شعار زنده باد مصدق گفتند و شب مرگ بر مصدق... نباید دنباله رو اینها بود، حزب باد اند و خطرناک... و ما با گردن کج و دهان باز و خلاصه  با وضعی اسفناک، گوش به فرمایشات مشفقانه این فامیل محترم می دادیم که البته تمامی هم نداشت و لااقل دو ساعتی طول می کشید...  اما دیشب وضع فرق کرده بود، فامیل عزیز اندیشه ی چه گوارا شدن در سر می پرواند و خطابه سر می داد که بله! همه باید با هم متحد شویم، مردم باید با هم یکی شوند، پشت هم باشند و از این حرف ها ... و کمی که بحث را تبیین فرمودند متوجه شدم موضوع خطابه درباره ی نخریدن شیر و نان در این چند روزه است... و حتی همسر ایشان که معمولا موضع وسط را می گرفتند که نه سیخ بسوزد و نه انشاالله کباب، درآمدند که بالاخره باید کاری کرد...!       
و ما آنجایمان سوخت... یعنی بدجوری هم سوخت... چنان که دودش هم بلند شد... و لال شدیم، یعنی لالمانی گرفتیم که بهتر بود و حداقل اینکه جایی برای بحث باز نمی شد که عجیب دلمان بهم می خورد از این بحث های صد من یک غاز کوچه بازاری...
اما یک سوال ته ذهنمان ماند: یعنی آنوقت که عزیزترین آدم های این ملک خراب شده رفتند توی خیابان ها و باطوم خورده برگشتند یا هزار بلا در زندان ها و بازداشتگاه ها سرشان آمد و کشته دادند و هزار مصیبت دیگر را به جان خریدند، نباید "مردم پشت هم می شدند؟" "نباید یکی می شدند؟" "نباید بالاخره یک کاری می کردند؟" اما حالا چی؟ لابد باید خانواده ای که تنها قوت روزانه اش چند عدد نان لواش است و اگر وسع اش رسید و توانست دو، سه تا سیب زمینی... نان نخرد، (شیر که از اول هم نمی توانست بخرد)  و سنگ به شکم بی صاحبش ببندد که فامیل محترم ما و دیگرانی مثل او که اگر نان و شیر به چند برابر قیمت الانش هم برسد، به هیچ کجای مبارکشان برنمی خورد، بتوانند بیشتر و بیشتر پولهایشان را روی هم بگذارند که هر روز لپ شان سرخ تر شود و ملکشان بیشتر و فراخ تر؟ این است معنی واقعی اعتراضات مدنی؟       
و این بود که تصمیم گرفتم برای خودم ترک دیوار را نگاه کنم و از میانش اشکال انتزاعی روشنفکرانه دربیاورم و برای خودم حال کنم...
حکایتی ست...

+نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1391ساعت2:1 PMتوسط سیاوش | |

مچاله شدن برای این روزها یک احساس روزمره است... و یا بهتر بگویم یک واکنش طبیعی بدن نسبت به برخی حوادث، این واژه را پیش از این هم استفاده کرده باشند شاید، چرا که زندگی ما آدم ها همیشه پر از این احساس بوده و البته به انحای مختلف...  مچاله شدن حسی فراتر است از خرد شدن و امثال آن، خرد شدن و یا له شدن یک آدم، خیلی تابلو است و یا اگر به صورت ادبی اش را گفته باشم: نمادین است... مترادف همان ضایع شدن است، اما مچاله شدن چیزی فراتر از اینهاست... بالاتر است، عمیق تر است و اثر گذارتر... چنان تو را به عمق درونت می کشاند که برای لحظاتی زمان و مکان ت قاطی می شود، محو می شوی، سکوت ت چنان کشدار می شود که همه صداها برایت گنگ و نامبهم می شود... و نگاهت میخکوب می شود و رد نگاهت هم به هیچ قبرستانی نمی رسد!...

همیشه خواسته ام که آدمی باشم انعطاف پذیر و شده ام... انعطاف پذیری در همه جهات، حتی تا مقام شامخ پفیوز شدن که این روزها عجیب گریبانگیر ملت شریف ایران را گرفته است -چه حضی هم میبرند حضرات از این جامه ای که بر قامتشان دوخته اند...- و من هم به تناسب همرنگ جماعت شدن به این مراحل والا دست یازیده ایم!!! (از آن کلمات ادبی لوس و خنک است این دست یازیدن!!) فقط و فقط یکجا ست که نمی توانم انعطاف داشته باشم، یعنی وقتی که در آن شرایط قرار می گیرم نمی توانم همرنگ جماعت شوم و به ناچار "مچاله می شوم" ... و همه ی آن حس های مزخرفی که بالاتر گفتم یکجا روی سرم هوار می شود... و آن وقتی ست که در اداره ای، مغازه ای یا یک خراب شده دیگر طرف به تو دروغ می گوید، تو می دانی، خودش هم می داند که رسما دارد دروغ می گوید، اما باز چشمانش را می دزدد و مثل .... دروغ می گوید و وقتی نگاهت می کند حالت گوسفندی را دارد که تازه از مادرش متولد شده است و تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی غیر از اینکه در خودت مچاله شوی و خفه شوی و بروی پی کارت... جکایتی ست....

+نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1391ساعت11:51 PMتوسط سیاوش | |