هوالمحبوب
الهی ! من در تلاطم و سرگردانی به سوی تو می آیم ،
به سوی بزرگی که نابخشودنی های مرا می بخشد
به سوی کسی که زیر رگبار مهربانیش می لرزم
دستم را به سوی تو دراز می کنم
تا این دستان ناتوان مرا در دستان پر مهر خود جای دهی
دلم به وسعت بیکرانی تو تنگ است و خدایا ....
تو را می خواهد
تنها راه تسلی من ، ذکر نام توست
تو را دوست دارم و می پرستمت
ای وجود مملو از مهر....
به نام دوست آغاز می کنم و قدم در راه می نهم . خدایا فراموشم نکنی ...
بهار ..... سال نو مبارک .
اول قرار نبود بنويسم . چرا که عقيده ام اين بود " که سرمايه ماورائي هر کس به اندازه حرف هايي است که براي نگفتن دارد " (دکتر شریعتی) . اما نگفتن ، آتش زير خاکستر را مي ماند . از درون مي سوزاند و به آتش مي کشاند و ديگر تو نمي داني ميان اين کوه آتش بنيشني و هيچ نگويي .
من که از آتش دل چون خم مي در جوشم
مهر برلـــب زده خون مي خورم و خاموشم
من مي خواهم اين مهر را بردارم و فرياد بزنم . اصلا داد بزنم . بد و بيراه بگويم به همه کس به همه چيز . ولی حیف اینجا نجوا کردن هم ایراد دارد گناه شرعی است ! چه برسد که بخواهی فریاد بزنی . همین که تا الان خفه ات نکرده اند کلی به تو لطف کرده اند . بگذریم .
همه چیز از یک سفر شروع شد یا بهتر بگویم یک اتفاق . و بعد همه چیز دگرگون شد و من راهی سفر شدم . پیش از این بار ها و بار ها به سفر رفته بودم . از ساحل ارس بگیر تا سردشت و کبودان و سبلان و آزادکوه . اما اینبار با سفر های قبلی خیلی فرق داشت : کویر . به قول معلمی که هرگز او را ندیدم اما با او بزرگ شدم و بسیار آموختم از او : "کویر این تاریخی که به صورت جغرافیا در آمده است" . و این وبلاگ را می خواهم با داستان سفر شروع کنم : سفر به قلب کویر مرنجاب .
آنچه این جا پیداست همان "هیچ "مجسم است معلق و آویخته از هیچ کجای آسمان به هیچ کجای زمین . تاب میخورد میان شوراب و سراب . ذهن در بی کجای ناپیدا به دنباله ی ردی می رود که بایستی بر شن افتاده باشد ولی امان از دست این گردباد که می چرخد و می تابد و با خود شن وشور را بر گرداب ناپیدای آسمان می کشاند تنوره میکشد و باز می گردد و باز دوباره ...! و شب تا شب اینچنین بر سر مرنجاب می گذرد و ما نیز پایی براه و دلی در دست هر گام این تلخه و شوراب را به حرمت خلوت و خاموشی اش مزمزه می کنیم . چه زهر شیرینی است این بی خبری و خاموشی در غیبت آدمیان و...آدمیان !! ....؟
مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ؟
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد .... ؟
(سهراب)

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش.....
سفر به کویر ، یادی که همیشه خواهد ماند و غباری نه از جنس فراموشی بر پیکرم به یادگار خواهد گذاشت . غبار سفر . بند سفر پایم را بسته است و لحظه ای آرامم نمی گذارد . می دانم که باید رفت نمی دانم چرا ؟ یکبار که رفتی دیگر نمی توانی نروی ..... . دوستی پرسید : چرا می روی ؟ گفتم : به دنبال خودم و حقیقت می گردم ؛ و او این ها را گفت : "حقیقت یعنی من ، یعنی تو ، حقیقت ممکن است یک کرم خاکی باشد در دل خاک" .حرفهایش چقدر قشنگ و ساده و عمیق است . اما ..... اما این دل ناماندگار بی درمان را چه کنم ؟ ؛ سفر بهانه است .....
و حالا می خواهم از کویر بگویم : این عظمت بی کرانه و مرموز ، که نومید و خاموش خود را به تسلیم بر خاک افکنده است . آرام ، سوخته ، غمگین اما پر هول ! سرزمینِ نه آب که سراب و ساکت نه از آرامش که از هراس .
کویر آنجا که همواره طوفان خیز است و هموراه آرام . و درختانش : گز و تاق . درختانی بی نیاز از آب و خاک و بی چشم داشت نوازشی و ستایشی ، از سینه خشک کویر ، سر به آتش می کشند و می ایستند و می مانند . کویر ؛ این هیچستان پر اسرار .
آنچه در آنجا زیبا می روید خیال است . خیال ، این تنها پرنده نامرئی که آزاد و رها در همه جای کویر جولان دارد و آنچنان تو را به خود مشغول می کند که نمیدانی به کجا می روی ؛ که در کویر مقصدی وجود ندارد ! بعد ناگهان به خودت می آیی و در می یابی که راه را گم کرده ای ؛ اگر چه در کویر راهی هم وجود ندارد ! کویر چنان تو را به هول می اندازد که تنها می خواهی فرار کنی . اما به کجا ؟ سرگردان و هراسان به هر سو می نگری ، همه جا شن است و آفتاب است و ماسه و هرم گرما و نه هیچ چیز دیگری . صدای ناله باد در گوش هایت تو را به جنون می کشاند ..... و آنگاه که دوباره مسیرت ! را می یابی با احساس گنگ مواجه می شوی . انگار دوباره متولد شده ای. واین همان چیزی بود که مرا وادار به نوشتن کرد .
چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم؟
ز اشک پرس حکایــــت که من نیم غماز
راستی ! .... تا یادم نرفته یه توضیح بدم در مورد آیریکان . به نظرم اسم خیلی قشنگیه . حالا شما هم نظر بدین . آیریکان اسم یه دشت توی کویر مرکزی ایران (دشت کویر) تا حالا نرفتم . از اسمش خوشم اومد . و یه مطلب دیگه ؛ نیایش بالا از یه نفر که من خیلی براش احترام قائلم و.... ، کاش منم مثل اون بودم .....
این هم چن تا عکس از کویر مرنجاب :

طوفان ....

کرانی ندارد بیابان ما .....

برگشتن جمکران هم رفتم و این هم چن تا عکس از آنجا :
هم نظری کن ز لطف این دل درمانده را
تا کــه به پایان رســد راه بیابان من ....

احمد ...
پسری که در تعطیلات نوروز که سیمای جمهوری اسلامی ایران!!؟ برنامه "فیتیله عیدها تعطیله" را پخش می کند زیر آفتاب باید فال بفروشد تا بعدا پدرش مجبور نباشد برای سیر کردن شکمشان پاره زیر انداز خانه شان را به حراج بگذارد .... کردار روزگار ....!؟ و مقایسه کنید با این مخارجی که می کنند برای بزرگ تر کردن حرم حضرت معصومه (س) که من هر چه فکر می کنم از علت آن سر در نمی آوردم .

این اشک دیده من و خون دل شماست ....
فعلا یا علی ....
