من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق

آسمان بار امانت نوانست کشید

با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن ...
من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق

آسمان بار امانت نوانست کشید

با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
چه خوش بود آن روزها که می رفتیم و می خواندیم و گرم می گرفتیم ، که : " چه گرمیم چه گرمیم از این عشق که ما راست ..." و حالا آتش به جان شدیم آنفدر که خواندیم : " الهی آتش عشقم به جان زن .... " و الان ..؟ ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز ...!
یکدم مرا شکنج خیالت رها نکرد
بسیار اگر چه در این وادی بلا
آسیمه سر چو باد به هر سو دویده ام
من چون اثیری سرگشته ام بدان !
من با خیال تو پرواز می کنم ،
من با خیال تو چون غنچه ای به صبح ،
آغوش خود به گرمی خورشید می دهم .
آیا فقط تو خیالی نه بیش از آن ؟
یا اینکه من خیالم و نه چیز دیگری ؟
بشنو ...
مر بخوان و رها کن ز خود مرا
زان پیشتر
که بپوسم به روی خاک .
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم ....
پرواز عصیانی فواره ای است
که خلاصی اش از خاک نیست ..... شاملو
نمی دانم دوباره مرا چه شده است ؟ سفر دوباره مرا به خود می خواند . شوق اینکه دوباره کوله را بردارم و بروم . از اینجا که هستم به انجا که نمی دانم کجاست . اگر چه هیچگاه به این آرزو نرسیده ام اما همیشه این خیال را در ژرف ترین لایه های ذهنم برای خود نگهداشته ام .می دانم که باید رفت والا می پوسم ، می گندم .... و من چشمان همیشه منتظرم را به آسمان می دوزم تا آن مرغابی ها بیایند و مرا از این آبگیر متعفن بیرون ببرند .

شور جوانه...
مثل آن پلنگ خوابگرد
که افسون شده بر فراز پرتگاهی در جنگل دور دست
به چشم انداز افسانه ای ماه مه آلود چشم دوخته
و در حسرت یک خیز بلند می سوزد
یک خیز بلند ......
* ایلوئی ایلوئی ، لما سبقتنی ...؟
اینها جملات مسیح است بر فراز صلیب : خدایا خدایا ! چرا مرا واگذاردی ؟ نمی دانم اصلا چه می گویم اصلا باید بگویم ؟ خاموشی بهتر است یا فریاد ؟ بگذریم . می گذرد .
فریادی شو تاباران
وگرنه مرداران ...
ماندن بهتر است یا رفتن ؟ ... اینجا را هم بخوانید بدک نیست . آزادکوه
اردیبهشت ماه فرهنگی بوده همیشه . نمایشگاه کتاب ، نمایشگاه مطبوعات و تئاتر و ... و گل آقا .
آن روزها که "گل آقا" چاپ میشد .این بیت اول گل آقا نوشته میشد :
"یک زبان دارم دو تا دندان لق می زنم تا زنده هستم حرف حق "
و لی بعدا اینجوری نوشتن :
یک زبان دارم دو تا دندان لق می زنم تا می توانم حرف حق "
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا ؟


یه شب مهتاب ماه مآد تو خواب
منو میبره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه،
دره به دره ، صحرا به صحرا،
اون جا که شبا، پشت بيشهها
يه پری میآد ، ترسون و لرزون
پاشو میذاره، تو آب چشمه
شونهمیکنه، موی پريشون...
يه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب
منو میبره، ته اون دره
اونجا که شبا، يکه و تنها
تکدرخت بيد، شاد و پراميد
میکنه به ناز، دسشو دراز
که يه ستاره، بچکه مث
يه چيکه بارون، به جای ميوهش
سر يه شاخهش، بشه آويزون...
يه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب
منو میبره، از توی زندون
مث شبپره، با خودش بيرون،
میبره اونجا، که شب سيا
تا دم سحر، شهيدای شهر
با فانوس خون، جار میکشن
تو خيابونا، سر ميدونا:
عمو يادگار! ، مرد کينهدار!
مستی يا هشيار، خوابی يا بيدار؟
* *
مست ايم و هشيار، شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار، شهيدای شهر!
آخرش يه شب ، ماه میآد بيرون،
از سر اون کوه ، بالای دره
روی اين ميدون، رد میشه خندون...
يه شب ماه میآد، يه شب ماه میآد ...
" یه شب مهتاب " یکی از قشنگ ترین ترانه های فرهادِ . شعر و آهنگش از احمد شاملو . و ما هم آرزو دارم که یه شب ماه بیاد ...... و من ایمان دارم که مهتاب خواهد آمد .