تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن ...

دوباره برنامه چیدیم . کوله ها را بستیم . خداحافظی و دل پر از شوق رفتن . پر از التهاب درگیر شدن با سنگ و صحره و برف و باد و بوران . وقتی کوهستان را دوست داری همه چیز آن را هم باید قبول کنی . می رویم باداباد . دماوند .... . مثل همیشه ، همان جا که بود . محکم ، بی انکه از گذر سال ها خم به پشت آورده باشد ، بی آنکه از نگاهش ذره ای از مهر کم شده باشد . نگاهش صلابت جلال رابوکی و صداقت محمد اوراز را دارد . ما هم دلمان را در میان دستمان می گیریم تا تسلیمش شویم . نیامده ایم صعود کنیم . نیامده ایم بر بام ایران بایستیم! . آمده ایم بر دستان سنگی اش بوسه زنیم و پیشانی پر مهرش را نوازش کنیم. ما دلمان برای قلب ورم کرده ایرانمان تنگ شده بود .

ایران ...

چو شقایق از دل سنگ برآ رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن

همنوردان ...

من ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 4 PM  توسط سیاوش  | 

"انسان معجزه ای است هنگامی که زانو نمی زند ."

اوریانا فالاچی یکی از بزرگنرین خبرنگاران دنیا است . مصاحبه های او با شخصیت هاب تاثیر گزار قرن باعث شهرت او شده است . 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 7 PM  توسط سیاوش  | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ...؟

برگشتم . هیچ جا نرفته بودم . هیچ جا . اما برگشتم . بعضی وقت ها باید برگشت و کمی به اطراف نگاه کرد به آنچه می ماند به آنچه به جا گذاشته ای ... راستی من چه از خود به جا گذاشته ام ...؟ بگذار وقت رفتن شود . می گویم چه برایت می گذارم  زود پیدایش کن و بعد دنبال من بیا . من در دشتی یا بالای صخره ای جا خوش کرده ام .... حالا برگشته ام بگذار برایت بگویم چه دیده ام .... نه اجازه بده خاموش بمانم .. میترسم از گفتن . هول برم می دارد بگذار فردا . اصلا بگذار از فردا برایت بگویم ... یک لحظه صبر کن ... از دیروز فقط این را برایت بگویم که من فریاد مردی را شنیدم که سرودی شنیده بود ؛ سرود عاشقانه ای که کسی سال های پیش آن را خوانده بود . سر بر دیوار معبد متروکی گذاشته بود و برای بتش که وحشیان آشور ربوده بودند ترانه های دردناک خوانده بود . من فریاد آن مردی که این سرود را شنیده بود ، شنیدم ؛ آن را هم چون همان معبد در اعماق وجودم دفن می کنم .تا کی دوباره وقت آن در رسد ... می رسد . فردا .....   

کوچ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 4 PM  توسط سیاوش  | 

ای کوه های بلند

ای جانم به فدای خاک و سنگتان

راه قله هایتان را نشانم دهید

تا چون طرلان بر سینه تان پرواز کنم

شاید از فراز آن ایلم را بیبنم .

 

"از عشایر تنها بافته های آنها بر جا خواهد ماند"

صدا می آید ، نواهای شگفت ، سمفونی هزاران صدا را در میان دشت های باز ، جنگل های بلوط و صخره های صعب العبور پراکنده می کند . هیاهوی غریب ، همهمه انسان و حیوان ، جنبشی بی وقفه ، روزهای متوالی رفتن ، وقفه ای کوتاه و باز رفتن ؛ موج حرکت اسبان و استران به زیر سنگینی بار و شترانی صبور در رقصی بی پایان .

 

 خود راه بگویدت که چون باید رفت ...

 

 (لرستان-اشتران کوه )

ای کوه های پر برف

و ای قله های مه آلود

بر ایل ما چه گذست ؟

بر ایل ما که در دامن شما

خیمه های رنگین بر می افراشت

چه گذشت ؟

 نگاه ...

شهریور ۱۳۸۰ ، هیچگاه فراموش نخواهم کرد با عشایر قشقایی طایفه "فارسیمدان" . و چه شوری به پا می کند کوچ . همه وجودت از میل رفتن پر می شود ؛ اسب ها بی قراری می کنند و کوچ آغاز می شود . هر چه ماندنی است می ماند ؛ گندم های اضافه دفن می شوند ، پیرمرد دنیا دیده ای که دیگر توان رفتن ندارد می ماند و پسرانش به حرمت پدر با لختی تاخیر پس از دیگر مردان ایل به راه می افتند . صدای زنگوله شتر ها ، هیاهوی کودکان و صدای قدم های استران و اسبان ؛ و گاهی نغمه غم انگیز مادری در رثای فرزندی که در آن "سیاه سال" به شکار کبک از پرتگاهی افتاد و مادر دیگر هرگز دامادی او را نخواهد دید، می خواند و می نالد و می رود . و کوچ این چنین است۰چه زود گذشت.... حیف ؛ گذشتیم ، می گذرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 4 PM  توسط سیاوش  | 

جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی