من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم...(همدان-تیر۸۵)
سهراب می خواندم ، نوشته بود : وچنان بی تابم که دلم می خواهد / بدوم تا ته دشت ، بروم تا سرکوه/دورها آوایی است که مرا می خواند ./
چه خوب بود میشد به دنبال این آوا رفت . بی خیال همه چیز و همه کس ...کاش ....اصلا صدایی ، آوایی می آید یا همه اش خیال است ؟ دیگر سهراب نمی خوانم ...حافظ می خوانم ، خیلی بهتر است ...هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد ...خوش به حال حافظ ...خاطر مجموع ...بگذریم اصلا دیگر نمی خوانم...

کمی لبخند اگر می بود می شد سال های سال
به سیبی سرخ دلخوش ماند و فکر حال مردم کرد ...
(بم-اسفند ۸۳)
من مدادم سیاه می نویسد
مداد های رنگی ام را به یک کودک دادم ،
نقاشی نکشید ؛
گرسنه اش بود .
آنها را به یک مرد بخشیدم ،
خواست آنها را بسوزاند ؛
سردش بود .
خواستم اشک های دخترکی را پولکی کنم...
فرار کرد...
من هم همه آنها را دور ریختم ؛
ببخشید ....!
رنگ دیگری ندارم.


