تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن ...

 

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم...(همدان-تیر۸۵)

    

   سهراب می خواندم ، نوشته بود : وچنان بی تابم که دلم می خواهد / بدوم تا ته دشت ، بروم تا سرکوه/دورها آوایی است که مرا می خواند ./

چه خوب بود میشد به دنبال این آوا رفت . بی خیال همه چیز و همه کس ...کاش ....اصلا صدایی ، آوایی می آید یا همه اش خیال است ؟ دیگر سهراب نمی خوانم ...حافظ می خوانم ، خیلی بهتر است ...هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد ...خوش به حال حافظ ...خاطر مجموع ...بگذریم اصلا دیگر نمی خوانم...

 

 

کمی لبخند اگر می بود می شد سال های سال

به سیبی سرخ دلخوش ماند و فکر حال مردم کرد ...

(بم-اسفند ۸۳)

 

من مدادم سیاه می نویسد

مداد های رنگی ام را به یک کودک دادم ،

نقاشی نکشید ؛

گرسنه اش بود .

آنها را به یک مرد بخشیدم ،

خواست آنها را بسوزاند ؛

سردش بود .

خواستم اشک های دخترکی را پولکی کنم...

فرار کرد...

من هم همه آنها را دور ریختم ؛

ببخشید ....!

رنگ دیگری ندارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 8 AM  توسط سیاوش  | 

انتظار...

در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیر یاد شده است ...پرنده ای که در طول زندگی اش تنها یکبار آواز می خواند ...از بدو تولد او به دنبال صحرایی پر از خار می گردد و تا آنرا نیابد آرام ندارد و آنگاه که یافت ؛ تیزترین و بلندترین خار را انتخاب می کند و خود را به میان آن می افکند و زیباترین آواز را سر می دهد تا جاییکه جان بسپارد ...بلبلان و چکاوکان با مرگ او نغمه سر می دهند ... او تمام زندگی اش را به یک آواز می بازد ... آوازی که همه آنرا می شنوند ... و خداوند و فرشتگان نیز در آسمان گوش فرا می دهند و لبخند بر لبان شان جاری می گردد...

عکس: همدان-تابستان ۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 7 PM  توسط سیاوش  | 

رد پا...

... و بدین سان سالها زیستم . بی آنکه تعلقی مرا به خاک متصل کند ، آزاد و رها مثل پری بر آب ، مثل تخته پاره ای بر موج ، مثل .... اصلا مثل هیچ چیز ؛ هیچ هیچ . بی خوشتن و دیگران . اما دریغا ... دریغا که نسیمی به نرمی غبار خاک را بر دامنت می افشاند و آن وقت است که دامن گیر می شوی . خاک یعنی تعلق و تعلق یعنی اسارت ....اما اسارتی که در راه عشق است یعنی رهایی و تنها معنای واقعی آزادی همین است...

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11 AM  توسط سیاوش  | 

وصال  آن لب شیرین  به  خسروان  دادند
تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

و نمیدانیم چرا این طور شد ؟ چه شد که همه چیز یادمان رفت ؟من دیگر نمی خواهم زیاد اینجا بنویسم ."من چه گویم چون قلم در دست کس آزاد نیست؟" دیگر بیشتر عکس می گذارم .تا ببیینم سرانجام چه خواهد بودن ؟

به کوه باید رفت ، به دشت باید زد...
درون شهر کسی پاسخم نمی گوید

گیسوان آب...

عظمت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 0 AM  توسط سیاوش  | 

چون درختی اندر اقصای زمستانم
بی كه پندارد بهاری بود و خواهد بود ...

 هر كو نكشت مهر و زخوبي گلی نچيد
در رهگذار باد ، نگهبان لاله بود ...

عكس اول  :  زمستان ۸۳  - توچال
عكس دوم :  بهار ۸۴ -  تالش

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 3 PM  توسط سیاوش  | 

جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی