تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن ...

آخرین منزل ما وادی خاموشانست
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز....

داشتم فکر می کردم به این شعر سهراب چه ساده و صمیمی : مرگ گاهی ریحان می چیند ... و حالا مرگ دوباره بر فراز "علم کوه " پرواز کرد و شاهینی را به آسمان برد .
و این آرزوی همه آنهایی است که به نوعی دامنشان را با سنگ و صخره های کوه گره زده اند مرگ در همان جا که عاشقی کرده اند .
اصغر مهر پویا کوهنورد 33 ساله همدانی بر علم کوه

یادش گرامی .

لینک خبر - قلمرو کوهستانی ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 9 AM  توسط سیاوش  | 

  شب خوابیده بود ، ماه قدم زنان می گذشت و هر از گاهی با تکه ابری احوالپرسی و خوش و بشی  می کرد و رد می شد . برکه عکس ماه را می گرفت برای یادگاری . غوک می خواند ، نرم و پر زمزمه مبادا شب بد خواب شود و شب عادت کرده بود به این لالایی . رودخانه عجله داشت مثل همیشه .
چراغ کلبه ماهی گیر روشن بود . داشت تورش را تعمیر می کرد . زن آرام خوابیده بود . ماهی ها زیر آب جمع شده بودند ؛ کسی گریه ماهی ها را ندید زیر آب ....
ماهی پیر برای فردا داوطلب شده بود .

رخساره تو در نظرم جلوه می نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

تابستان ۸۴

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10 PM  توسط سیاوش  | 

   من تصمیم گرفته بودم دیگه توی این وبلاگ از سیاست  چیزی ننویسم  ولی اینبار می خوام این کار رو بکنم . امروز 14 مرداد سالروز صدور فرمان مشروطیت است . روزی که مردانی مثل ستار خان ، بهبهانی ، صور اسرافیل و زنانی مثل صغرای علمدارچه زحمت ها که برایش نکشیدند و چه خون ها که از تن های پاک دلیران ایران بر زمین جاری نشد و چه بزرگانی که خون دل خوردند و مشروطیت به امضا رسید ؛ و از آن زمان حدود یک و نیم قرن می گذرد و قرار بود ما آزادی داشته باشیم ، قانون مدنی داشته باشیم ، حقوق شهروندی داشته باشیم و کلی چیز های دیگه اما امروز هیچ کدومشون محقق نشدن و تازه یه خیر خیلی جالب می خونیم :
   اکبر محمدی دانشجوی زندانی ( وقایع  ۱۸تیر ۷۸ )به علت اعتصاب غذا در زندان می میرد ، خیلی دلم می خواست بدانم مثلا آقای حداد عادل !! که امروز بر سر مزار ستار خان در شاه عبدالعظیم رفت ؛اگر ستار خان همون لحظه ازش می پرسید . که پس عدالت چه می شود ؟ چه جوابی می داد ؟ اصلا جوابی دارد ؟ اصلا جوابی دارند ؟ جوابی ندارند چون اینجا شهر سنگستان است ....

بلی دزدان دریایی و خیل جادوان و خیل غوغایی ،
به شهرش حمله آوردند ؛
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
- دلیران من ! ای شیران
زنان ، مردان ، جوانان ، کودکان ، پیران !
و بسیاری دلیرانه سخنها گفت ، اما پاسخی نشنید .
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری ، زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند ؛
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان .

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 1 PM  توسط سیاوش  | 

  همگان رفته بودند تا بخوابند ، آتش دیگر زبانه ای نداشت و برای خودش لای سنگ و خاکستر سرخ سرخ بود ؛ ماه هنوز از پشت کوه تن بالا نکشانیده بود . دستانش را به دور زانوانش حلقه کرده بود و چشمانش را به آسمان گره زده بود .

- این چه ستاره ای است ؟

- گفتم : شعرای یمانی و خواندم :

                                       - ستاره ، آی ستاره ....

                                         هر کی مث تو باشه سرش بالای داره .

 خندید . سازت کجاست گل محمد ؟ ... نفسی از سینه بیرون داد و قامت راست کرد ؛ باد در رخت و مویش افتاد و در تاریکی شب گم شد و لختی بعد باز آمد و با سازش کنار آتش نشست ، پنجه بر سیم ساز گذاشت و گردن به یک سو خم کرد و چشم هایش را که به جایی خیره نمی ماند در تاریکنای شب آیریکان برهم نهاد و صدا بر نسیم رها کرد و خواند :

- شو تا به شو گیر ای خدا بر کوهسارون

  می باره بارون ای خدا ، می باره بارون

  از خان خانان ای خدا ، سردار بجنورد

  من شکوه دارم ای خدا ، دل زار و زارون

 یله کن گل محمد ! خلوت شب بر هم میاشوب ، این شوباد و این ستاره به گند سیاست میالای ! نغمه دیگر کن برادر! سکوتی افتاد .... شهابی غوش کشید و از آسمان پایین آمد ؛ نگاهش کردم به دور دست ها می نگریست ؛ به دور دست های یاد و خیالی لابد ... ؛ با چشمانی باز آسمان را می کاوید . نفس فرو داد و بر ساز خمید و خواند :

- اگر یار مرا دیدی به خلوت

  بگو ای بی وفای بی مروت

  گریبانی که از دست تو چاکست

  نخواهم دوخت تا روز قیامت

خاکستر سرد سرد شده بود ، شب داشت می گریخت و من مانده بودم و این خیال که گل محمد یارش را کجا گم کرده بود ...!

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 10 AM  توسط سیاوش  | 

بای ذنب قتلت ؟

هیچ عکسی برای موضوع امروزم ندارم ، منظورم جنگ در لبنان است . یعنی واقعیتش اینه که خواستم عکسی رو بذارم ولی خجالت کشیدم از آبروی انسان ، از شرافتش ، از روحی که خدا به ودیعه در اختیارش گذاشته .... نمی دانم چه بگویم ولی فکر کنم این شعر اخوان زبان گویای من باشد و شاید همه ما ... به هر حال ...

خدایا ! پر از کینه شد سینه ام
چو شب رنگ درد و دریغا گرفت
دل پاک رو تر ز آیینه ام

شبی جبه دیگر کن و پوستین
فرود آی از آن جایگاه بلند
رها کرده خویشتن را ببین

زمین دیگر آن کودک پاک نیست
پر آلودگی ها است دامان وی
که خاکش به سر ، گر چه جز خاک نیست

یکی بشنو این نعره خشم را
برای که بر پا نگهداشتی
زمینی چنین بی حیا چشم را ؟

خدایا غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم وخون است و درد و دریغ
دل پاک رو تر ز آیینه ام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 8 AM  توسط سیاوش  | 

جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی