تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن ...

بزرگان قوم آشفته اند ؛ دانشجوی ایرانی را در لس آنجلس ضرب و شتم کرده اند ، صدای دادخواهی نازک دلان گردن کلفت به آسمان بلند شده است . قلبشان ترک برداشته از این ظلم ... وای که چه لطیفند این عزیز کرده های ملت و چه فراموشکارند این مهربانان .

یادشان رفته ۱۸ تیر را ، یادشان رفته خرداد ۸۲ را ؛ ککشکان هم نگزید از مرگ اکبر محمدی ....از آوارگی دانشجویان ستاره دار که وزارت علوم نشانشان کرد که راهشان ندهند پشت نیمکت دانشگاه به جرم اینکه پا از گلیمشان بیشتر دراز کرده اند ....

داشتم این ها را برای خودم خیالات می فرمودم که کیک و کلوچه درنا را از تلویزیون (همان سیما ) فریاد زدند ...آخیش... از کابوس بیرون آمدم ...به من چه اصلا ؟ چه ربطی به من دارد این ها ؟ اصلا بگذار ببندند ، بدرند ...مرا چه غم ؟ بی خیال ، موبایل (همان همراه) و فوتبال و اشی مشی طلایی و لاس فرهنگی را عشق است . به درک که ظلم می کنند ! به درک که نمی دانم چند درصد مردم زیر خط فقر زندگی می کنند !

بگذار در افسون گل سرخ شناور باشم ...

 

برای خواند مطلبی جالب تر !! به سایت خورشید خانم مراجعه کنید .

 

کاریکاتور: ایران کارتن

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 7 AM  توسط سیاوش  | 

آن روز صبح برف می آمد و دیگر در حیاط مدرسه صف نایستادیم . معلم وارد کلاس شد .

همه دفتر مشق هایشان را گذاشتند روی میز ؛ همه الا محمد . همیشه کنار من می نشست ، معلم به میز ما رسید ؛ از محمد پرسید : مشق هایت کو ؟ محمد در حالی که چشمانش را از چشمان معلم می دزدید جواب داد : ندارم ! و معلم هم زود گفت : برو اون گوشه .

چند دقیه بعد معلم بود و محمد و زمزمه های بین آن دو که بدجوری در حسرت شنیدنشان می سوختم ؛ شلوار کوتاه محمد که پر از وصله بود و پاهای نحیفش که جوراب نداشت و لرزش خفیف دستانش که گمان می کردم از سرماست هنوز در خاطرم باقی است ...؛ زنگ تفریح که خورد تمام بچه ها به حیاط رفتند به عشق برف بازی ! دو نفر در کلاس ماندند ، من و محمد و بخاری نفتی که یواشکی حرف های ما را می شنید ... ؛ گفتم: به آقا چی گفتی ؟ گفت : میگم ؛ ولی جون مادرت به محسن نگو اذیتم می کنه ؛ گفتم : بگو ، خیالت راحت . گفت : خواهرم مریض شده ، دیشب با دفتر مشقم بازی می کرد ، یه دفعه سرفش گرفت ، خون بالا آورد ، دفتر مشقم خونی شد ؛ بابام عصبانی شد و گفت : دیگه پول نداره برام دفتر بخره ...؛ دعا کن بابام پول بگیره ... آخه می ترسم ... می ترسم خواهرم بمیره ....

سرم را بالا گرفتم ....اشک ها بر صورتم مشق می نوشتند ....

 

عکاس :؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 7 AM  توسط سیاوش  | 

کاروانی ها !

کاروان سالاری افتاده ست از پا

چیست تدبیر ؟

کاروان آیا بماند یا براند ؟

 

راه پر هول حرامی هاست

و حرامی تر حرامی ، مرگ ؛

که نه پشت صخره ، پشت دل کمین کرده ست .

و نه پیش رو ، که پشت سر

این شکیبا مرده خوار این بی هنر کفتار

کاروان را می کند دنبال

و نفس های تباهش

پشت گردن های ما را می فساید

 

منزلی آن سوی وادی ها و کهساران نه در پیش است ،

منزل ما ، راه ...

کار ما ، رفتن ...

- کاروان سالاری افتاده ست از پا-

کاروان آیا بماند یا براند

چیست تدبیر ؟

 

منوچهر آتشی

 

 

 

او هم رفت ، مثل خیلی ها که می روند بی صدا و آرام . کوهستان خانه اش بود و حالا در خاک آشیان کرده است ...فریدون اسماعیل زاده که در پرونده صعود هایش اینها و خیلی بیشتر از این ها هست :  کشف غار علیصدر ،  صعود انفرادی به بیش از ۲۰ قله بالای ۴۰۰۰ متر دنا ، اولین صعود زمستانی به قله قزل ارسالان ، صعود به دیواره علم کوه ازمسیرفرانسویها در سال ۱۳۵۵ ....

و حالا یکسال گذشته است و چه زود ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 10 AM  توسط سیاوش  | 

به تو گفته بودم

که باد برگ هایت را خواهد برد

و برهنه می مانی

و فصل سرد به درازا خواهد کشید ...

گفته بودم

که تبرها همدستان آتشند ؛

و روح بیابان در جنگل حلول خواهد کرد ،

و درختان بیدار را سرما خواهد زد .

برایت چه توانم کرد ؟

تنهایت را به دوش من بگذار

 

سیاوش

 

 

عزلت ...

سوادکوه - درویش ماهرو - تیر ۸۵

 


تیر ماه ۸۵ بود که دوباره گذرم به سوادکوه افتاد . نگین البرز و یاد خوشی ماندگار خیال شد ...جاودان باد .

اینجا مرز آسمان و زمین ناپیداست ...
سوادکوه . جنگل خی پوست . تیر ۸۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 9 AM  توسط سیاوش  | 

سیاهی درختان بود و نور نقره ای ماه ؛ و سرما بیدادها می کرد ؛ درختان آرام آرام می رفتند که زمستان را مهمان خود کنند ...

تکه چوبی برداشت و در آتش انداخت ؛ شاخه های نازک سوختن را چه رقص شورانگیزی آغازیده بودند و شادمانه نواها بود که از دل آتش شنیده می شد ؛ خیره شعله ها بود که انگار پشت درخت ها چیزی تکان خورد ، سر کشید ، سیاهی بود و چشمانش در پس شعله ها جز تیرگی نمی دید . فرو رفته خیال های دور و دراز و تلخ و شیرینش بود که خش خشی ، خیالش را رماند ، سر بلند کرد ... گوش تیز کرده بود و چشم می چرخاند پی ردی از صدا که دو چشم براق نگاهش را میخکوب کرد ...سرما تا مغز استخوانش رخنه کرد ، صدای زوزه ها را شنیده بود از سر شب ، .... لختی گذشت ؛ شعله ها به نرمی سر در آغوش هم بردند و آرام گرفتند ؛.... گرگ جلویش چمباتمه زده بود ؛ پوست نقره ایش می درخشید . مرد بی حرکت نشسته بود و تنها سکوت بود که میان نگاه شان سرگردان می گشت ؛ لحظه غریبی بود... چشمان گرگ به سخن آمدند :

" مرا سالهاست که آرزوی کنامی گرم و آشیانی دلخواه به هر سو می کشاند و نمی یابم ، من که پیش از آمدن تو و دیگرانی چون تو تنها هماورد این دشت های یخ زده و جنگل های مه گرفته بودم ، سالهاست که می جویم و نیست انچه می خواهم ."

چشمان مرد گوش سپرده بودند به حرف های گرگ ؛ خاطرش آمده بود آن همه سرگردانی های بی انجام ... و اینبار چشمان مرد بود که سخن می گفت : " مرا نیز آنچه تو می جستی به اینجا کشانده ... "

و دو آواره سخن ها گفتند از پریشانی های که بر آنان رفته بود ؛  آتش می رفت خاموش شود که مرد تکه چوبی انداخت و آتش شوری به پا کرد ...گرگ غرشی کرد و به آرامی عقب رفت و بعد ناپدید شد میان تاریکی ... و مرد آخرین نگاه گرگ را به خاطر سپرد که گفته بود :

" جهان را شوری اگر هست از شورش ماست . "

 

همدان - دامنه بوقاطی آبان ۸۵

عکس : آقای یگانه

 

شکوه...

همدان - دامنه بوقاطی - آبان ۸۵

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 6 PM  توسط سیاوش  | 

جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی