تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن ...

  راه نیمه شده بود و ما خسته ؛ جاده از زیر پاهایم رد می شد . نشستیم ؛ آسمان بود و خورشید که سوار شده بود روی دوش کوه و دشت که برف را بغل زده بود و دو تایی پچ پچ  می کردند ...

  خورشید آهسته رفت روی آن یکی دوش کوه ؛ و انگار بازی اش گرفته باشد نشست روی یال کوه و سُر خورد پایین ...؛ خورشید که رفت ، کوه هم رفت ، پشت سرش دشت و آخر سر هم برف ...

و بعد ما مانده بودیم تاریکی .

                                                                                                                                                                            سیاوش

 

آسمان آبی و ابر سفید

همدان-دره کیوارستان-آذر ۸۵

 

آرمیدن

همدان - مهر ۸۵

 

سرها در گریبان است...

همدان - دره مرادبیک - آبان ۸۵

 

یک رنگی

همدان - قله رعد - آذر ۸۵

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 8 AM  توسط سیاوش  | 

  اگر سرکار این نوشته را یک مطلب ادبی تلقی کنید باید بگویم که : خیر !! این یک کار بی ادبی است و اصلا هم ربطی به موضوع کلی آیریکان ندارد . آیریکان آمده بود از کوه بگوید و از خلوت و تنهایی اش در فراز و فرود دشت ها و دامنه ها ؛ از اجتماعی که در آن زندگی می کنیم - نمی دانم این کاری که ما می کنیم اسمش زندگی هس یا نه ؟! -  که نشد . یعنی نمی گذارند از خیلی مسائل جدی حرف زد ؛ گاهی وقتها این جوری می شود ، بگذریم .

 

.... آره ... داشتیم چی می گفتیم ؟ بنویس ! .... ، ما رو دیوونه و رسوا کردی ، حالیته ؟ ما رو آواره صحرا کردی ، حالیته ؟

آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم ، دس کم هر چه که بود ، آدم بی غمی بودیم ؛ حالیته ؟ سر و سامون داشتیم ، کِس و کاری داشتیم . هی دیگه یادش به خیر ، ننه مون جورابمونُ وصله می زد ما رو نفرین می کرد ؛ بابامون خدا بیامرز سرمون داد می کشید بهمون فش می داد ، با کمربند زمون اجباریش پامونُ محکم می بست ، ترکه های آلبالو رو کف پامون میشکست .حالیته ؟

یاد اون روزا به خیر ... چون بازم هر چی که بود سر و سامونی بود . حالیته ؟ ننه ی بود که نفزین بکونه بعد نصفه شب پاشه لاحاف رو آدم بکشه که مبادا پسرش خدا نکرده بچاد ، که مبادا نور چشمش سینه پَلو بکونه . بابای بود که گاه و بیگاه سرمون داد بزنه ، باهامون دعوا کونه بعد صب زود پاشه ما رو تو خواب بغل کونه ، اشکای شب قبل که رو صورتمون ماسیده بود کم کمک با دسای زبر خودش پاک بکونه . حالیته ؟

 می دونی ؟ بابامون چن سال پیش عمرش داد به شوما – هر چی خاک اونه عمر تو باشه – مرد زحمت کشی بود ، خدا رحمتش کنه . ننه م کور و زیمین گیر شده هیییی دیگه پیر شده ، بیچاره ، غصه ما پیرش کرد ، غم رسوایی ما کور و زیمین گیرش کرد ؛ حالیته ؟

اما راستش چی بگم ؟ تقصیر ما که نبود ! هر چی بود زیر سر چشم تو بود ! یه کاره تو راه ما سبز شدی ما رو عاشق کردی ، ما رو مجنون کردی ، ما رو داغون کردی . حالیته ؟

آخه آدم چی بگه قربونتم ؟

حالا از ما که گذشت ؛ بعد از این اگه شبی ، نصفه شبی ، به کسونی مث ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی ، اون چشا رو هم بذار ، یا اقلاً دیگه این ریختی بهش نیگا نکون ، آخه من قربون هیکلت برم ! اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه ... پس بااس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه ....

 

سیاوش

 

اثر : خانم روشنک صارمی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 11 AM  توسط سیاوش  | 

 

هزار سال عمر لاک پشت

درون لاک تاریکش ،

به یک لحظه پرواز پروانه نمی ارزد ؛

که با تمام کوتاهی

در خاطرات سبز جنگل ،

جاودانه خواهد ماند ....

 

"سیاوش"

 

به یاد سه قطره خون چکیده بر پیکر دانشگاه و به یاد همه آنانی که به تیغ تاریکی گردن ننهادند و رمیدند از این تاریکی ها به سان شب پره ....

 

جنبش دانشجویی ایران

سایت دموکراسی

 

۱۸ تیر ۷۸

وبلاگ 1378

 

 

اعتراض...

همدان- خرداد ۸۲

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 8 AM  توسط سیاوش  | 

 

صبح خواهد شد ؛

و به این کاسه آب ،

آسمان هجرت خواهد کرد ....

 

سهراب سپهری

 

نیم نگاه...

همدان - تاریک دره - آبان ۸۵

 

ایستاده به تماشا

همدان- قله قزل ارسلان - مهر ۸۵

 

وهم...

 همدان -همسایه الوند -شهریور ۸۵

 

تواضع...

همدان - قله یخچال - آذر ۸۵

 

دوستان تازه... !

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 2 PM  توسط سیاوش  | 

برف نو ، برف نو سلام ، سلام

بنشین ، خوش نشسته ای بر بام

شادی آوردی ای امید سپید

همه آلودگی است این ایام

راه شومی است می زند مطرب

تلخ واری است می چکد در جام

اشکباری است می چشد لبخند

ننگ باری است می تراشد نام

شنبه چون جمعه پار چون پیرار

نقش همرنگ می زند رسام

خام سوزیم الغرض بدرود

تو فرود آی برف تازه ، سلام

 

احمد شاملو

 

جمع مستان...

همدان . آذر ۸۵

 

فریاد

همدان - آذر ۸۵

 

چشم به راه...

همدان - اذر ۸۵

 

سکوت

همدان - آذر ۸۵

 

ایستاده تا بهار

همدان - آذر ۸۵

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 9 AM  توسط سیاوش  | 

جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی