بازی شب یلدا
آناپورنا زحمت کشيدن و "قرعه کار به نام من دیوانه زدند" حالا باید ۵ تا اعتراف بکنم :
* پیش دانشگاهی که بودم ، تقریبا ۳۰ نفر از دوستام و حدود ۳ تا از معلم هام رو نزدیک یک ساعت و نیم توی دستشویی حبس کردم . آخه دستشویی مون خیلی بزرگ بود و قفلش هم همیشه روی در بود ، خب آدم تحریک میشه دیگه !
* توی دانشکده یه مجله داشتیم ؛ گلبرگ اسمش بود . منم سردبیرش بودم . یه چیزای توش نوشتیم ، یه چیزایی گفتن ، دوباره یه چیزای نوشتیم ، دیگه هیچی نگفتن . به جاش مجله مون رو بستن . ما هم دستمون رو گذاشتیم توی جیبامون و سوت زنان گذشتیم ؛ یعنی که ما نبودیم . آره !!!؟؟ اصلا هم هیچ اتفاقی نیفتاد ، هیچ کاری هم با ما نکردن !! باور کنید ، باور نمی کنید ؟ عجب ؟!!
* یه معلم هندسه داشتیم که همه مث سگ ازش می ترسیدن ، یه روز داشتیم فوتبال بازی می کردیم ، بنده خدا اومد از وسط حیاط رد بشه بره دفتر . منم از همه جا بی خبر ، چرخیدم و یه شوت سوباسایی کردم ، که خورد به کله ش و آقای هندسمون پخش شد وسط زمین با یه عینک یه وری روی صورتش ! همه میخکوب شدن . من تا چن لحظه گیج بودم (مث "کاپیتان میلر" توی فیلم نجات سرباز رایان ) بعد که دیدم همه دارن فرار می کنن ، خواستم در برم که ناظممون از پشت یقه ام رو گرفت و....(بقیه اش رو اگه بنویسم ، این خارجی های نامرد همین رو بهانه می کنن و توی بوق می کنن که توی ایران حقوق بشر رعایت نمیشه ! دروغ می گن پدرسوخته ها )
* دوس دارم توی کوه بمیرم . (بعد ۱۰۰۰....۰۰۰۰سال دیگه البته اونم از نوع نوری )
* یه بار با پسر عمه ام خیلی سال پیش ها ، یه ۱۰۰ تومنی پیدا کردیم ؛ رفتیم و کلی خوراکی خریدیم ؛ ساندیس ، پفک ، تمر هندی ، آدامس و..... . اینقدر زیاد شد که دیگه نمی دونسنیم چه کارشون کنیم . خواستیم همه رو بخوریم که یادم نیست وجدان من گل کرد یا وحدان پسر عمه م . فکر می کنی چه کار کردیم ؟ همه رو ریختیم دور . و بعد با وجدان آسوده به زندگی ادامه دادیم ....
همش از خرابکاری هام نوشتم . آخه هر چی فکر کردم ، توی زندگی م درست کاری پیدا نکردم . اینم یه جورشه دیگه .

این ؛ منم .
منم حالا آنا (آناپورنا) و احسان (برج سینا) و راضیه(تک ستاره) و ری را (بیستون) و لاشئ (لامکان) رو دعوت می کنم . جرات دارین جواب رد بدین حالا...



