تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش فرو پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

 

برای روزگارمان و برای شادی صدر و محبوبه عباس قلی و برای همه آنانی که "نه" می گویند ...

 

**

یکی بود ، یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود .

زیر گنبد کبود ، شهری بود کوچیک و آباد و قشنگ .

مردمانش مهربون ، پاک و روشن دلشون

نبود اما به دل مردم شهر ، خنده به لب ، شادی به دل ، شوری به جون .

هرکسی لب به شکایت وا می کرد , مینداختنش تو زندونا ، تا برسه نوبت مرگ .

زندونا ... چه زندونی ، نگو و نپرس ، زنجیرا بسته به پا جرینگ جرینگ

پای دیوار بلندی آدما ردیف هم

با موج "آتش" سینه هاشون میشه سرد ...

....................

یه روزی مفتش ها خبر دادن حضور شاه : "آدما منتظرن تا برسه کبوتری

خبر بده کی می رسه یه تک سوار ، رستمشون ، رستم قصه هاشون ؛

تا بیاد به قصرتون ، با خشم و کین ، بریزه خون مبارک ! رو زمین ... " .

پادشاه وقتی که این قصه شنید ، رنگ جنون رو صورتش سایه کشید ...

جلاد پیرُ به حضورش طلبید !

- برو جلاد ، تو شهرمون سر بده آواز ، که ممنوع شده پرواز ...

جارچی ها جار بزنن ، صبح فردا ، روز خونین میشه آغاز .

....................

کشته شدن کبوترا ... جوی خون تو کوچه ها

آسمون لخت و کبود ، دیگه آوازی نموند ، پر پروازی نموند ؛

آدما ، دلگیر و محزون سینه هاشون پر غم ،

یه چشمشون گوله اشک ، یه چشمشون قطره خون ... نگاهشون به آسمون

تا کی میاد اون کفتر پیغام رسون ... مژده بده کی می رسه رستمشون ...

....................

اما بگم از قصه جلاد شاه ،

یه شبی ... شب تب کرده داغ ، پای یک درخت باغ ؛ نشسته بود ، تیز می کرد تیغه شمشیرشو ،

تا یه هو صدای بق بقو اومد ...

- چی می شنفم ؟ خونه ی من لونه ی یه کبوتره ؟

مث اون زنگی مست ، تیغه ی شمشیرشُ دور سرش چرخوند و رفت ...

چی می دید ؟ توی انبار کوچیک و متروکه باغ ، یه کبوتر سفید با جوجه هاش ، روی یه کپه کاه نشسته بود ...

تیغ تیزُ که کشید ، زنش از خونه رسید : "نکنه خون بریزی تو خونه مون ، نداره کشتن کفترا شگون ،

زنه افتاد روی خاک ، با گریه گفت :"می مونه تو پرده ها این رازمون تا بزرگ شن جوجه ها پر بکشن به آسمون ...

جلاد پیر ، چیزی نگفت ...

....................

روزا رفتند و گذشت ...

جوجه ها بزرگ شدن ،

بالشون تشنه پرواز شده بود ، نوکشون لونه آواز شده بود ،

کم کًمک کبوترای بی پناه شهر ، جسته از شمشیر و زهر ، می نشستن توی باغ .

....................

یه روزی خبر رسید به گوش شاه: "قبله عالم به سلامت ! خونه ی جلاد بی شرم و حیا ، هشتی و باغ و حیاطش همه جا ... غرق کبوتر شده است ..."

راه افتادن مفتش ها ، رسیدن به خونه ی جلاد شاه ... از مکافات  عمل سر بریدن اون مرد پیر ...

کبوترا پر کشیدن به آسمون ، آسمون تیره شد از پروازشون ...

رو ایوونا ، رو نرده ها ، رو شونه ها ، روی شونه ی هر رهگذر ....

آدما سیلی شدن تو کوچه ...

نعره از دور می اومد :" آی آدما ... آی آدما ! نباشین منتظر رستم تون ، نمی آد یه تک سوار ، خودتون باید پا شید

سیل بنیان کن مردم جوش اومد ... سینه ها غرق خروش ... راه افتادن به قصر شاه ...

تا که ویرون بکنن خونه ظلم ...

....................

حالا این قصه ما ، رنگ حقیقت داره این روزا دیگه

خواب نری ...

صبح داره می شه ، پاشو !

بیخودی نخواب ...

 

سیاوش

 

غریق

همدان - اردیبهشت ۸۶

 

تا هیچ...

همدان - اسفند ۸۵

 

روزگار ما

همدان - فروردین ۸۶

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 7 PM  توسط سیاوش  |