دل به ماندن نداشت و پایی به رفتن هم ، نه . فقط نشسته بود . نشسته بود به تماشا ، مانده بود تماشا کند ، بلکه آرام اش گیرد ، بلکه عادت کند ، بلکه دیگر هوایی نباشد ؛ نشد اما ...
" گوش کن !
جاده ، صدا می زند از دور قدم های ترا
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا
..... " *
و رفت ... رفت تا نباشد ، نگاه هم حدی دارد ، تماشا ، هم تحمل می خواهد و هم نجابت ، دیگر طاقتش طاق شده بود و نجابتش هم ... رفت که نبیند چه کردند و چه گفتند ، رفت تا نبیند .
رفیق خیل خیالیم و هم نشین شکیب ... **
آلاشت - تیر ۸۶
روستای آلاشت - تیر ۸۶
آرزوی پرواز ...
آلاشت - تیر ۸۶
پل ورسک
سوادکوه - تیر ۸۶
راه...
جاده زیراب به قائم شهر - تیر ۸۶
شالی زار
زیراب - تیر ۸۶
بازگشت
آلاشت - تیر ۸۶
"زندانی جان سرکش حویشم
و بی من آفتاب ، بر شالیزان دره زیراب
غمین و دل شکسته می وزد "
شاملو
زیراب – تیر 86
یاد گذشتگان همیشه در این سرزمین مزارآباد هم مقدس نبوده ، چه بسا گاهی که بهتر است حتی یادی هم از این رفتگان نشود ، مبادا که ایمان پاک و قلب های روشن اهل آبادی به تلنگر یاد آنان کدر شود و تیره ...
شاملو هم از آنان است که بهتر است یادی از او نشود ، تا دیگر کسی هوس نکند"چراغی در دست گیرد و چراغی در دلش" بیفروزد تا به جنگ سیاهی رود . تا دیگر کسی دل دل نکند که "بانوی پر غرور عشق" *** را به وصف درآورد .
ما که سر در گرو کار خویش داریم و رانده اهل ولایتیم . پس یادش را گرامی می داریم در این سالگرد مرگش ، که بزرگ مرد بود . یادش جاودان .

* شعری از سهراب
** مصرعی از حافظ
*** قطعاتی از شاملو
