" انگار بریدی ! ... ، نه ؟ خسته شدی ! هوا هم که استخوان سوز سرد است ... سوی چشم ات نبرید از این همه برف ؟ سفیدی چشمانت انگار سرخ شده ، بسکه زل زدی به این برف ها ... بند کفش ات هم که باز شده ! ... نه ! ، انگار واقعا بریدی ... "
خسته که نگاهش می کردم ، لبخند می زد ... – یا من اینطور می دیدم – و بعد راه می افتاد ... صدایش که می سرید روی باد را هنوز می شنوم :
" پا به پا نکن ، تا آن سنگ می رویم و بعد خستگی در می کنیم ... " . بعد می خواند :
" و سردم شد آن وقت ، در پشت یک سنگ ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد ..." *
آن وقت ها عصبانی می شدم ؛ به خستگی ام که می خندید لجم می گرفت ، می دویدم و زودتر به سنگ می رسیدم ...
حالا انگار دلم تنگ شده برای آن روزها ... دلم تنگ شده که بدوم و کنار سنگ بنشینم و نفس زنان تماشایش کنم که آهسته می آید ؛ و بعد که رسید بگویم : " اجاق شقایقت کو پس ؟ " و بخندد و قلبش را نشان بدهد ، که یعنی اینجاست ...
دلم تنگ شده که دیگر نمی آید ... انگار میان برف ها پا کشید و رفت ...
حالا من مانده ام و بی کرانه ای پر برف ، خسته از همه بودن های تهی اطرافم ، دل زده از همه چیزهایی که دیگران آویزان اش شده اند ...
سودای روشنی فردا را دارم و اجاق شقایق ، که مرا گرم می کند ، در این شب های زمهریر ...
همین .
باقی بقایتان .

اجاق شقایق ...
دشت لار - اردیبهشت ۸۴
