
بالا بلند نقش باز ...
همدان - فروردین ۸۷
انگار گوشه ی عالم نشسته ام ....گوشم کر است و چشمم کور ...
بی آنکه در دل خیالی باشد ...که دیگر خودٍ خیالم .
سبکم ، نه به سبکی ابر ؛ و سنگینم ، نه به سنگینی کوه ...
میانه این دوُ
اگرچه هیچ گاه میانه را نخواسته ام ؛
که مرا کار با نهایت است نه میانه .
نهایت هر چیز ...
خواب زده ی خیال و آرزو ...
شبم تا سحرش هزار فرسنگ مانده و من دلباخته ی آتشی دست افشان ،
دشتی تهی از هرآنچه آزارت دهد ... و ماهی نه به سیاق آرزوی شاعران ، گیسو پریش و طناز و عشوه گر و شوخ چشم ... که غریبی ... یا غریبه تری بر آسمان بلند ... تا بر شکوهش قسم بخورد خدای آسمانها ؛
و ما ...
خسته ی راهیم و آوار کوله بارمان بر دوش ...
آرزوی مان شبی خفتن به زیر ابر و ستاره و مهتاب ...
و دلی دلی خواندن برای دلمان که سخت دلداده ایم و بی تاب ...
گریزان شهر و آبادی ،
که ناکسان نگذاشتند تا بمانیم و آبادش بخوانیم ، کرکسان آسمانش را آشفتند و کفتاران خاکش را توبره کردند ...
گریزمان نه به فرار است ، باز میگردیم ... لبریز داغ آفتاب و سختی صخره ها ...
تا بنیادشان براندازیم ...
عشقمان سربلند است و سرمان آزاد
و تو ...
عشقت سربلند و سرت آزاد ...
پلکی بخوابان کنار آتش تا سپیده ... ؛ اما نه بیشتر ...
ره دراز است ...


