
یاد ...
" یادش بخیر ، مثل فانوسی میان تاریکی بود ...
مثل قله بلند کوهی در میان تپه ها ، مثل اسب سفید سرکشی میان یک گله گوسفند ، مثل یک مناره زیبای با شکوه که از وسط خانه ها و زاغه ها و بامهای کوتاه و تنگ و تاریک ، سر به آسمان و آفتاب و بالا کشیده باشد ...
یادش بخیر ... "
ره میخانه و مسجد کدام است ؟
که هر دو بر من مسکین حرام است ...
نه در مسجد گذارندم ، که رند است
نه در میخانه ، کاین خمار خام است
ورای مسجد و میخانه راهی است
بجویید ای عزیران ره کدام است ...
به میخانه امامی مست خفته ست
نمی دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم ساقی و مطرب امام است ...
عطار

یادم نرفته بود ؛
۲۹ خرداد را هیچ وقت فراموش نمی کنم ...فقط نخواستم همراه این قافله از دوست و دشمن ، من هم سنگ شریعتی را به سینه بزنم ...
خواستم آب ها که از آسیا افتاد ... همین گوشه برای خودم و هر کس که هنوز شریعتی را می خواهد و می خواند چند خطی بنویسم .
عکس بالا هم تصویر روی جلد اولین کتابی است که از شریعتی خواندم ... اسمش بود "گیاه شناسی" ... جملات اول این پست هم از همان کتاب است و همین جوری شد که با شریعتی آشنا شدم و سعی کردم آشنا بمانم ...
همین .