تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن ...


 کبودی  ها ...
همدان - معدن - دی ۸۶

آسمان قرمز شده ، هوا هم اینجا ناجور سرد است ، به گمانم برف بیاید امشب ... اگر برف آمد برایت  می خوانم :
برف نو برف نو ، سلام سلام
بنشین ، خوش نشسته ای بر بام
شادی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی ست این ایام *
...
ولی تو گفتی برف را دوست نداری ، خاطره های بدی را به یادت می آورد ...
باشد ... برایت شعرهای برفی نمی خوانم ... اصلا از برف هم نمی گویم ...
ولی بدان میان همین شب های برفی و میان همین بارش های برف ، چه خاطره های تلخ و شیرینی که ندارم ... بگذریم که یادم رفته تلخش بیشتر است یا شیرینش ؛ اصلا مگر فرقی هم می کند ؟
شب های که برف می آمد و ما می دویدیم توی کوچه ها به عشق برف بازی ... بچه تر بودیم آن وقت ، بچه تر از الان !
و بزرگتر که شدیم! شب های برفی ، شب کوه بود و برف و مهتاب و سرودهایی که می خواندیم :
ببار ای برف ، ببار ای برف سنگین بر مزارش
ببار ای برف ، ببار ای برف غمگین بر مزارش
به من می گفت برفُ دوست داره
به من می گفت اگه آروم بباره
همین که آب شد ، اون وقت بهاره ... **
و ما آن وقت نمی دانستیم این سرود ها را کسانی در گذشته ی همین سرزمین ، چنان می خواندند  که لرزه بر تن هر ناکسی می انداخت ... ما نمی دانستیم ؛ می خواندیم و گرم می شدیم از فریاد ترانه ...
و بزرگتر که شدیم ... شب های برفی ، شب ترانه های فرهاد بود و جر و بحث های سیاسی خوابگاه و بعد قدم زدن هایی که بعضی وقت ها تا دم صبح طول می کشید ...
وحالا نمی دانم بزرگم یا کوچک ... بچه ام یا آدم بزرگ  ... فقط دلم برای برف تنگ شده ... دلم تنگ شده که ببارد ... که از پشت پنجره ، آسمان قرمز را ببینم و بعد باریدن برفش را ...
ببارد و بپوشاند جای پای همه ی این دوندگان "کاروان بدو بدو" را ...
این را هم بدان که تو را در شبی برفی به گوش سپاری افسانه های که برف خسته می خواند خواهم برد ... و بعد با هم فریاد خواهیم زد :
ببار ای برف ...
ببار ای برف ...


برف ...
همدان - میدان میشان - بهمن ۸۵


انتظار برفی ...
همدان - بلوار حسین فهمیده - بهمن ۸۶

*   احمد شاملو
** از آلبوم سرود کوهستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 4 PM  توسط سیاوش  | 



خیابان بارانی ...
همدان - آبان ۸۷

و چه بهانه ای خوشتر برای یک دل تنگ ، جز باران ؟
و چه چشم اندازی با شکوه تر برای چشمی خسته از همه ی دیدن های تکراری ، جز کوه ؟
راه می رفتم ، آسمان می بارید ، خیس خیس ... چتر یادم رفته بود و چه بهتر ...
خیابان ها خلوت بود و آدم های کاهگلی هول برشان داشته بود که نکند زیر باران وا بروند ... خوش خلوتی بود .
آدم ها ...
از باران می ترسند ... کاهگلی اند و پخش می شوند زیر باران پاییزی ...
از آفتاب می ترسند ... تقلبی اند و رنگشان می پرد به تابش خورشید ...
از ابر می ترسند  ... شکل های هول انگیز به خودش می گیرد ... ساده اند و واهمه می کنند ...
از کوه می ترسند ... که بلند است ...
از دشت می ترسند ... که وسیع است ...
از آب می ترسند ... شاید با خودش برد این چسبیده های به خاک را ...
از انسان می ترسند ... که شعور دارد و می فهمد ، که اینان هیچ کدامشان نه این چنین اند ...
بگذریم ...
از سایه خودشان هم می ترسند ...


چشم انداز ...
همدان - آبان ۸۷


مرزهای نا پیدا ...
همدان - آبان ۸۷


گنجشکک اشی مشی ...
همدان - سماوک - آذر ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 7 PM  توسط سیاوش  | 

جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی