تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن ...




کوه .
همدان - کیوارستان - اسفند ۸۶

با احترام و فروتنی به همه ی آنانی که این چنین نیستند .

بچه که بودم ؛ بچه تر از الان را می گویم ، با مادرم ، عمه ام ، پسرعمه ها و دخترعمه هایم کوه می رفتیم . همان روزها بود که فهمیدم شیره گل راعی برای گزیدگی نیش زنبور خوب است ، پونه را با پنیر می خورند و خیلی چیزهای دیگر ... برف اگر بود سرسره بازی می کردیم و اگر تابستان بود ولو می شدیم روی چمن های خیس میدان میشان مان کنار گل های بابونه ... سرود هم می خواندیم :
"زده در شعله درچمن ، در شب وطن خون ارغوان ها
تو ای بانگ شور افکن تا سحر بزن شعله تا کران ها ... "
و بعدها همه ی آن سرود ها را در کتابی به اسم سرود کوهستان پیدا کردم ، و به چه زوری خریدمش که فروشنده اش پول خون پدرش را می خواست .
رویاهای کودکی ام درباره کوه و آدم هایش را هنوز یادم است (و کاش نبود) . کوهنوردهایی که همه صدای قشنگی دارند و شب های مهتاب کنار چادر هایشان زیر آواز می زنند . صدایشان غرور دارد . سرپرست گروهمان می گفت : اگر برف باریده بود و تو با کوله از کنار ماشینی رد شدی که توی برف گیر کرده بود ، حق نداری بی تفاوت رد شوی و بروی ، باید و باید راننده را کمک کنی ، تو کوهنوردی . و این جمله را چنان با غرور می گفت که به همه ی ما احساس عجیبی دست می داد . و ما کنارشان بزرگ می شدیم و لذت می بردیم از هم قدم شدن با آنها . سرود هم می خواندند ، همان سرود کوهستان ...
و من کم کم برای خودم و در ذهن خودم به این نتیجه رسیدم که کوهنورد بودن ، یعنی معترض بودن .
و کوه رفتیم و بزرگ شدیم و بزرگ تر شدیم . و انگار آهسته آهسته رنگ آدم ها هم عوض شد ، وسایلشان نو شد و همه از مارک های معروف ... کوهنورد ها را دیگر باید با کاپشن های North face شان بشناسی و چراغ پیشانی های Petzl شان ... صدایشان هم دیگر در نمی آید چه برسد به اینکه قشنگ باشد ... شب های مهتاب را هم ترجیح می دهند توی کیسه خواب های Camp شان بخوابند که صبح زود صعود دارند و باید قله را بزنند ! و بعد برگردند و برای هم شاخ و شانه بکشند ...
چه شد که همه مان تن دادیم به این رودخانه ی متعفن (بخوانید فاضلاب !) ؟ چه شد که خاممان کردند به چند صعود هفت هزاری و شش هزاری و هشت هزاری ؟ ... چه شد که در وبلاگ هایمان برای خاطر هیچ آبروی هم را می بریم ؟ به هم انگ می زنیم ؟ نامه های خصوصی هم نوردمان را منتشر می کنیم و گلوی خودمان را و یقه ی دیگران را جر می دهیم ؟ 
دیگر کوهنوردی با معترض بودن مترادف نیست و راحت بگویم : تن داده ایم به آقایان . خوشمان هم آمده انگار !
دلم پر است که این ها را می نویسم و الا حالم اصلا بد می شود وقتی به این چیزها فکر می کنم و باید مرا ببخشند کسانی که هنوز همان کوهنورد های سابق اند . همان ها که بی ادعا می آمدند و صعود می کردند و لذت می بردند و می رفتند ... هستند هنوز هم ، اما همان طور بی صدا ، دیگر مجالی برایشان نیست ، می رود که دیگر اثری هم از آنها نباشد .
به صورت قانونی کوه می رویم ، اسپانسر هم داریم : سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، بنیاد شهید و ... توی روزنامه ها می نویسیم  و توی وبلاگ هایمان .
چه می گویم ؟ وقتی در مملکتی زندگی می کنیم که حتی عشق را باید قانونی و دولتی کرد مبادا که چینی نازک احساس حضرات عرش نشین ترک بردارد دیگر چه حرفی می ماند ؟ کوهنورد ها هم خب نباید از این "قافله بدو بدو" جا بمانند . کوهنوردی شان را با زندگی شان در این مزارآباد هماهنگ می کنند و اصلا آدم عاقل یعنی همین ...
و چون می دانم این حرف ها را عده ای (اگر بخوانند) اینگونه واکنش نشان می دهند که : "یارو دلش خوش است ،" داوطلبانه "روده درازی" عنوان گذاشتم . باشد که بدانند عقل درستی ندارم و بر من ببخشایند ...
چه کنم شاعر شهرم سروده :

 مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم ، پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند ... * 


غریق ...
همدان - خانه ییلاقی ها - آذر ۸۵


تا هیچ ...
همدان - گنج نامه - بهمن ۸۶

* شعری از باباطاهر

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 11 PM  توسط سیاوش  | 



بازگشت ...
همدان - میدان میشان - خرداد ۸۷

نبودم ... نه اینکه اینجا نبودم ، بودم ؛ اما پیش خودم نبودم ... فرض کن نمی دانستم کجا هستم ؟ یا نه ، می دانستم ، اصلا فرقی هم می کند ؟ ... فرقی می کند کجا باشی مگر ؟
اخوان بود انگار که می خواست ره توشه اش را بردارد و برود تا ببیند "آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟" و فکر کنم فهمید که بله همین رنگ است که دیگر صدایش هم در نیامد ... !
یا بقیه شان ... همه به همین فکرها و راه ها خواندند و رفتند و دیدند که خبری نیست و هیچ نگفتند ...
نمی خواهم بیانیه صادر می کنم و مثلا نظرم را ! درباره ی فلان مسئله ی ادبی و یا حتی اجتماعی بیان کرده باشم ... نه . کار از این حرف ها گذشته ... (بس نیست نظریه پردازی و نظربازی !؟)
بگذریم ... چه می گفتم ؟ آها ... می گفتم که نبودم ، همیشه همین جوری است اصلا ، تو که نباشی ، خب آنها که هستند ! ... اصلا آنها دلشان می خواهد که تو نباشی ... اصلا هیچ کداممان نباشیم ... ما نباشیم و عمو زجیرباف با خیال راحت زنجیرش را ببافد . و ما به خیال اینکه نه ... ! پیرمرد مهربانی است ، شال می بافد برای زمستان سردمان ... بلکه گرم شویم . و کنارش می نشینیم و ...
" بر آن خاک اره های نرم خفتن ...
وزان ته مانده های سفره خوردن
چه عمر راحتی ، دنیایی خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی ... " *
و بعد عموی مهربانمان! تسمه از گرده هامان بکشد ! بگذریم اصلا ، قرار نبود از این حرف ها بزنم ، دل همه مان تنگ است ... نمک روی زخم هم نپاشیم بهتر است ... اما چه با شکوه است آن روز که .....
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم ...
نگاه می کنم ، نگاه کن ، نگاه کنید ... غم لشکر انگیخته ... چاره ای ...


تا آسمان بلند ...
همدان - مهبار - آذر ۸۷


روزگار ...
تهران - آذر ۸۷


بلور آجین ...
همدان - اسفند ۸۶

عکس ها هیچ ربطی به موضوع ندارند شاید ، اما به حال من چرا ...

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 10 AM  توسط سیاوش  | 

جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی