سه سالگی ...
همدان - فروردین ۸۷
روزگاری گذشته ، پیش از آن سال به سال می گذشت و من دم خور غریبی هایم بودم ، غریبی هایی همراه ، هم پا ؛ غریب هایی دیرپا ... ؛ می گذشتند روزها ، آفتاب بر بلندای ماه می آمد و ماه بر آفتاب ... و من بر کناره ، رمیده ! ... بی برقی به چشم و شوری به دل ... کوله باری و دوربینی ... همراهان ! ؛ و قلمی ، یار ! ؛ نوشتن از دلتنگی ها و خفگی ها ...
بی تاب نماندن بودم - چنان که هستم- و روزگار گِره آلود –چنان که هست- ؛
طغیان ، عصیان ، نبودن ، بندی شدن ، تقلا ، فرار ، و به دشتی بر آسمان هوار کردن که : خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
و باز دوباره بازآمدن و سر در یقه چپاندن و روزگار گذراندن ؛ که بنزین لیتری صد تومان است به سهیه بندی و تخم مرغ عددی صد و پانزده تومان ... و باز به آنی به تنگ آمدن و زدن به کوه و بیابان و ... و تمام اینها هوار بر بی کسی ...
و این میان ، آیریکان ، سنگ صبوری خاموش ، همراه و همپا ... بی کلام ...
تا تو آمدی ... آیریکان پریدن گرفت ، بال تو به بالش گرفت انگار ! و من ... تلاش پرواز ، از خود به درآمدن ، پوست انداختن ، رنگ گرفتن و ... با تو شدن .
پا به پا شدیم ، و حالا سه سالی گذشته است از آمدن تو و بودن آیریکان .
و چه خوشبختم اکنون به تو ، آیریکان ، قلم ، دوربین و کوه و آفتاب و باران ...
و همه ی آنها که پای آیریکان بودند با همه ی دلتنگی ها و کج خلقی ها و نبودن هایش ...
همین .
خوش باشید به روزگارتان ... 
رویای مرد ...
تهران - مهر ۸۵
همان تک درخت ...
همدان - پل آهنی - اردیبهشت ۸۶

