
تهران - موزه ایران باستان
اردیبهشت ۸۷

تهران - موزه ایران باستان
اردیبهشت ۸۷

تهران - موزه ایران باستان
اردیبهشت ۸۷
شب تاریک غربت را بیا ای دوســــت باور کن
شــــکوه یاد یاران را به جام مـــــی مکرر کن
بگو رفتند شب گردان ، همه میخانه ها خالی
بگو مستی و رندی را تو در ذهنت مصـــور کن
شب تاریک و بیم موج ، ای لولی ! صدایی زن
شــب تاریک غربــت را به ساحــل هةا برابرکن
شهریار
حرف حسرت گذشته نیست ، و اینکه چنین بودم و چنان ... که گاهی فکر می کنم گذشته مان هم ... بگذریم ...
حرف ار غصه های امروز است ... غصه های که همیشه بوده است و گریبانگیر ، چه در بارگاه پادشاه و داد شاهنشاهی ... چه در حضور امام و عدل ایزدی ...
که دیگر نفس مان برید از ناله و کمرمان خرد شد زیر بار عدل ایزدی و داد پادشاهی ...
همین ... !
