خدايا
! پر از كينه شد سينه ام
چو شب
رنگ درد و دريغا گرفت
دل
پاكروتر ز آيينه ام
دلم ديگر
آن شعله ي شاد نيست
همه خشم
و خون است و درد و دريغ
سرايي
درين شهرك آباد نيست
خدايا !
زمين سرد و بي نور شد
بي آزرم
شد ، عشق ازو دور شد
كهن گور
شد ، مسخ شد ، كور شد
گر
پشت اين پرده ي آبگون
تو
ننشسته اي بر سرير سپهر
به دست
اندرت رشته ي چند و چون ؟
شبي جبه
ديگر كن و پوستين
فرود آي
از آن بارگاه بلند
رها كرده
ي خويشتن را ببين
زمين
ديگر آن كودك پاك نيست
پر
آلودگيهاست دامان وي
كه خاكش
به سر ، گرچه جز خاك نيست
گزارشگران
تو گويا دگر
زبانشان
فسرده ست ، يا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت
خبر
كسي ديگر
اينجا تو را بنده نيست
درين
كهنه محراب تاريك ، بس
فريبنده هست و پرستنده نيست
مانده
ست جز من كسي بر زمين
دگر
ناكسانند و نامردمان
بلند
آستان و پليد آستين
تو
گر مرده اي ، جانشين تو كيست ؟
كه پرسد
؟ كه جويد ؟ كه فرمان دهد ؟
وگر زنده
اي ، كاين پسنديده نيست
گذشت
، آي پير پريشان ! بس است
بميران ،
كه دونند ، و كمتر ز دون
بسوزان ،
كه پستند ، و ز آن سوي پست
اخوان ثالث

هیچ نمی خواستم عکس این پدیده را در آیریکان بیاورم ، مرا ببخشید انگار کار دیگری از دستم بر نمی آید .
همین.

