ای جانم به فدای خاک و سنگتان
راه قله هایتان را نشانم دهید
تا چون طرلان بر سینه تان پرواز کنم
شاید از فراز آن ایلم را بیبنم .
"از عشایر تنها بافته های آنها بر جا خواهد ماند"
صدا می آید ، نواهای شگفت ، سمفونی هزاران صدا را در میان دشت های باز ، جنگل های بلوط و صخره های صعب العبور پراکنده می کند . هیاهوی غریب ، همهمه انسان و حیوان ، جنبشی بی وقفه ، روزهای متوالی رفتن ، وقفه ای کوتاه و باز رفتن ؛ موج حرکت اسبان و استران به زیر سنگینی بار و شترانی صبور در رقصی بی پایان .

خود راه بگویدت که چون باید رفت ...

(لرستان-اشتران کوه )
ای کوه های پر برف
و ای قله های مه آلود
بر ایل ما چه گذست ؟
بر ایل ما که در دامن شما
خیمه های رنگین بر می افراشت
چه گذشت ؟

نگاه ...
شهریور ۱۳۸۰ ، هیچگاه فراموش نخواهم کرد با عشایر قشقایی طایفه "فارسیمدان" . و چه شوری به پا می کند کوچ . همه وجودت از میل رفتن پر می شود ؛ اسب ها بی قراری می کنند و کوچ آغاز می شود . هر چه ماندنی است می ماند ؛ گندم های اضافه دفن می شوند ، پیرمرد دنیا دیده ای که دیگر توان رفتن ندارد می ماند و پسرانش به حرمت پدر با لختی تاخیر پس از دیگر مردان ایل به راه می افتند . صدای زنگوله شتر ها ، هیاهوی کودکان و صدای قدم های استران و اسبان ؛ و گاهی نغمه غم انگیز مادری در رثای فرزندی که در آن "سیاه سال" به شکار کبک از پرتگاهی افتاد و مادر دیگر هرگز دامادی او را نخواهد دید، می خواند و می نالد و می رود . و کوچ این چنین است۰چه زود گذشت.... حیف ؛ گذشتیم ، می گذرد.