تبليغاتX
آیریکان - فردا...

آیریکان

ای به جامه خویش فرو پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ...؟

برگشتم . هیچ جا نرفته بودم . هیچ جا . اما برگشتم . بعضی وقت ها باید برگشت و کمی به اطراف نگاه کرد به آنچه می ماند به آنچه به جا گذاشته ای ... راستی من چه از خود به جا گذاشته ام ...؟ بگذار وقت رفتن شود . می گویم چه برایت می گذارم  زود پیدایش کن و بعد دنبال من بیا . من در دشتی یا بالای صخره ای جا خوش کرده ام .... حالا برگشته ام بگذار برایت بگویم چه دیده ام .... نه اجازه بده خاموش بمانم .. میترسم از گفتن . هول برم می دارد بگذار فردا . اصلا بگذار از فردا برایت بگویم ... یک لحظه صبر کن ... از دیروز فقط این را برایت بگویم که من فریاد مردی را شنیدم که سرودی شنیده بود ؛ سرود عاشقانه ای که کسی سال های پیش آن را خوانده بود . سر بر دیوار معبد متروکی گذاشته بود و برای بتش که وحشیان آشور ربوده بودند ترانه های دردناک خوانده بود . من فریاد آن مردی که این سرود را شنیده بود ، شنیدم ؛ آن را هم چون همان معبد در اعماق وجودم دفن می کنم .تا کی دوباره وقت آن در رسد ... می رسد . فردا .....   

کوچ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 4 PM  توسط سیاوش  |