رد پا...
... و بدین سان سالها زیستم . بی آنکه تعلقی مرا به خاک متصل کند ، آزاد و رها مثل پری بر آب ، مثل تخته پاره ای بر موج ، مثل .... اصلا مثل هیچ چیز ؛ هیچ هیچ . بی خوشتن و دیگران . اما دریغا ... دریغا که نسیمی به نرمی غبار خاک را بر دامنت می افشاند و آن وقت است که دامن گیر می شوی . خاک یعنی تعلق و تعلق یعنی اسارت ....اما اسارتی که در راه عشق است یعنی رهایی و تنها معنای واقعی آزادی همین است...