تبليغاتX
آیریکان - ماه

آیریکان

ای به جامه خویش فرو پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

  شب خوابیده بود ، ماه قدم زنان می گذشت و هر از گاهی با تکه ابری احوالپرسی و خوش و بشی  می کرد و رد می شد . برکه عکس ماه را می گرفت برای یادگاری . غوک می خواند ، نرم و پر زمزمه مبادا شب بد خواب شود و شب عادت کرده بود به این لالایی . رودخانه عجله داشت مثل همیشه .
چراغ کلبه ماهی گیر روشن بود . داشت تورش را تعمیر می کرد . زن آرام خوابیده بود . ماهی ها زیر آب جمع شده بودند ؛ کسی گریه ماهی ها را ندید زیر آب ....
ماهی پیر برای فردا داوطلب شده بود .

رخساره تو در نظرم جلوه می نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

تابستان ۸۴

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10 PM  توسط سیاوش  |