دیگر داشت خیس می شد ... چترش را باز کرد . آسمان گریه می کرد ، راحت و پر سر و صدا . قمری ای زیر تیرکوب چوبی یک مغازه نشسته بود و زل زده بود به قطره های باران و چه تند می بارید این باران بی موقع ! باید می رفت ؛ نیامده بود که بماند ؛ همیشه دانه ای ، خرده نانی برمی داشت و می رفت و حالا مانده بود زیر این سقف ... به قمری نگاه کرد و زیر لب گفت : "من از دیوار و سقف و جمعیت هراس دارم " این را شریعتی گفته بود . باران از کناره های چترش می افتاد روی زمین ... با خودش فکر کرد : چرا بارن تنش را گلی می کند ؟ چرا خودش را با خاک کوچه یکی می کند ؟ اصلا چرا از آن بالا می آید پایین ؟ باران که نباید اینطور باشد ! باران باید آنطور باشد ... ابروهاش گره خورد ...امر و نهی به باران ؟ واقعا که ! از خم کوچه گذشت همان که خیام سالها بود در پیچش مانده بود و دیگران خیال کرده بودند که گذشته اند ... باران کوچه را گل کرده بود ، ایستاد و نگاه کرد ؛ آسمان با زمین یکی شده بود ... خندید و رفت توی زمین و آسمان .
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست....
همدان - دشت اسدآباد- مرداد 85

درنگ...
اردیبهشت 85
