آن روز صبح برف می آمد و دیگر در حیاط مدرسه صف نایستادیم . معلم وارد کلاس شد .
همه دفتر مشق هایشان را گذاشتند روی میز ؛ همه الا محمد . همیشه کنار من می نشست ، معلم به میز ما رسید ؛ از محمد پرسید : مشق هایت کو ؟ محمد در حالی که چشمانش را از چشمان معلم می دزدید جواب داد : ندارم ! و معلم هم زود گفت : برو اون گوشه .
چند دقیه بعد معلم بود و محمد و زمزمه های بین آن دو که بدجوری در حسرت شنیدنشان می سوختم ؛ شلوار کوتاه محمد که پر از وصله بود و پاهای نحیفش که جوراب نداشت و لرزش خفیف دستانش که گمان می کردم از سرماست هنوز در خاطرم باقی است ...؛ زنگ تفریح که خورد تمام بچه ها به حیاط رفتند به عشق برف بازی ! دو نفر در کلاس ماندند ، من و محمد و بخاری نفتی که یواشکی حرف های ما را می شنید ... ؛ گفتم: به آقا چی گفتی ؟ گفت : میگم ؛ ولی جون مادرت به محسن نگو اذیتم می کنه ؛ گفتم : بگو ، خیالت راحت . گفت : خواهرم مریض شده ، دیشب با دفتر مشقم بازی می کرد ، یه دفعه سرفش گرفت ، خون بالا آورد ، دفتر مشقم خونی شد ؛ بابام عصبانی شد و گفت : دیگه پول نداره برام دفتر بخره ...؛ دعا کن بابام پول بگیره ... آخه می ترسم ... می ترسم خواهرم بمیره ....
سرم را بالا گرفتم ....اشک ها بر صورتم مشق می نوشتند ....