اگر سرکار این نوشته را یک مطلب ادبی تلقی کنید باید بگویم که : خیر !! این یک کار بی ادبی است و اصلا هم ربطی به موضوع کلی آیریکان ندارد . آیریکان آمده بود از کوه بگوید و از خلوت و تنهایی اش در فراز و فرود دشت ها و دامنه ها ؛ از اجتماعی که در آن زندگی می کنیم - نمی دانم این کاری که ما می کنیم اسمش زندگی هس یا نه ؟! - که نشد . یعنی نمی گذارند از خیلی مسائل جدی حرف زد ؛ گاهی وقتها این جوری می شود ، بگذریم .
.... آره ... داشتیم چی می گفتیم ؟ بنویس ! .... ، ما رو دیوونه و رسوا کردی ، حالیته ؟ ما رو آواره صحرا کردی ، حالیته ؟
آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم ، دس کم هر چه که بود ، آدم بی غمی بودیم ؛ حالیته ؟ سر و سامون داشتیم ، کِس و کاری داشتیم . هی دیگه یادش به خیر ، ننه مون جورابمونُ وصله می زد ما رو نفرین می کرد ؛ بابامون خدا بیامرز سرمون داد می کشید بهمون فش می داد ، با کمربند زمون اجباریش پامونُ محکم می بست ، ترکه های آلبالو رو کف پامون میشکست .حالیته ؟
یاد اون روزا به خیر ... چون بازم هر چی که بود سر و سامونی بود . حالیته ؟ ننه ی بود که نفزین بکونه بعد نصفه شب پاشه لاحاف رو آدم بکشه که مبادا پسرش خدا نکرده بچاد ، که مبادا نور چشمش سینه پَلو بکونه . بابای بود که گاه و بیگاه سرمون داد بزنه ، باهامون دعوا کونه بعد صب زود پاشه ما رو تو خواب بغل کونه ، اشکای شب قبل که رو صورتمون ماسیده بود کم کمک با دسای زبر خودش پاک بکونه . حالیته ؟
می دونی ؟ بابامون چن سال پیش عمرش داد به شوما – هر چی خاک اونه عمر تو باشه – مرد زحمت کشی بود ، خدا رحمتش کنه . ننه م کور و زیمین گیر شده هیییی دیگه پیر شده ، بیچاره ، غصه ما پیرش کرد ، غم رسوایی ما کور و زیمین گیرش کرد ؛ حالیته ؟
اما راستش چی بگم ؟ تقصیر ما که نبود ! هر چی بود زیر سر چشم تو بود ! یه کاره تو راه ما سبز شدی ما رو عاشق کردی ، ما رو مجنون کردی ، ما رو داغون کردی . حالیته ؟
آخه آدم چی بگه قربونتم ؟
حالا از ما که گذشت ؛ بعد از این اگه شبی ، نصفه شبی ، به کسونی مث ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی ، اون چشا رو هم بذار ، یا اقلاً دیگه این ریختی بهش نیگا نکون ، آخه من قربون هیکلت برم ! اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه ... پس بااس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه ....
سیاوش

اثر : خانم روشنک صارمی