یک دم مرا شکنج خیالت رها نکرد
بسیار اگرچه ، در این وادی بلا ،
آسیمه سر ، چو باد به هر سو دویده ام .
من چون اثیریٍ سر گشته ام بدان ؛
من با خیال تو پرواز می کنم .
من با خیال تو ، چون غنچه ای به صبح ،
آغوش خود به گرمی خورشید می دهم .
آیا فقط ، تو خیالی نه بیش از آن ؟
یا اینکه من خیالم و نه چیز دیگری ؟
بشنو ...! مرا بخوان و رها کن ز خود مرا ،
زان پیشتر که بپوسم به روی خاک ...
سیاوش

خوش است خلوت اگر ، یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد ...
همدان - فرودین ۸۶

سیاه و سفید
همدان - عباس آباد - اردیبهشت ۸۶

تا کوه ...
همدان - گنجنامه - فرودین ۸۶