تبليغاتX
آیریکان - سایه من

آیریکان

ای به جامه خویش فرو پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

 

تا آسمان ابری

جاده هراز - تیر ۸۶

 

نگاه آسمان که کدر می شود ، می روم کنار پنجره ، چند دقیقه ای بیشتر دوام نمی آورد این بغض آسمان و بعد صدای هق هق اش بلند می شود ، چشم اش خیس می شود . کنار حوض زمزمه باران و شمعدانی های را می بینم و برای اینکه آسمان را دلداری بدهم بی چتر زیر باران می روم  ....

من هم این روزها به یاد تو که می افتم ، آسمان دلم ابری می شود . ولی بغض ندارد ، از آن آسمان های ابری که بی باران هم سبک هستند ، به سبکی ابر ... و بارانی که شد ، وقتی که بارید و رفت ، از این سر دلم تا آن سر دلم رنگین کمان می بندد . مثل چراغانی کوچه مان برای عروسی پسر همسایه ...

امروز که باران آمد تنهای تنها بودم ،  پیش ترها فکر میکردم سایه ام با من است ، من و سایه ام با هم پیچ کوچه ها و خاکی خیابان ها را قدم می زدیم .

ولی امروز هوا که ابر شد ، سایه ام رفت ، نمی دانم کجا ، فقط می دانم دیگر تنها نیست . خوش به حالش ...

 

سایه

تهران - سعدآباد - مرداد ۸۶

 

*****

 

دوستی گفت : عکس هایت غمگین هستند ، می دانم . و همه آرزویم اینکه غم عکس هایم را فرو بخورم و شادی را به عکس بیاورم ؛ به قول او : شادی مطلق . و رنگ می تواند انعکاس شادی های من باشد .

 این چند گل وحشی که روی زمین خدا می رویند و چند روزی بیشتر نیستند تقدیم به تو که آرزوی شادی مرا داری.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 10 PM  توسط سیاوش  |