تبليغاتX
آیریکان - فریاد

آیریکان

ای به جامه خویش فرو پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

در یکی فریاد زیستن

پرواز عصیانی فواره ای است

 که خلاصی اش از خاک نیست ..... شاملو

    نمی دانم دوباره مرا چه شده است ؟ سفر دوباره مرا به خود می خواند . شوق اینکه دوباره کوله را بردارم و بروم . از اینجا که هستم به انجا که نمی دانم کجاست . اگر چه هیچگاه به این آرزو نرسیده ام اما همیشه این خیال را در ژرف ترین لایه های ذهنم برای خود نگهداشته ام .می دانم که باید رفت والا می پوسم ، می گندم .... و من چشمان همیشه منتظرم را به آسمان می دوزم تا آن مرغابی ها  بیایند و مرا از این آبگیر متعفن بیرون ببرند .

شور جوانه...

 

مثل آن پلنگ خوابگرد

که افسون شده بر فراز پرتگاهی در جنگل دور دست

به چشم انداز افسانه ای ماه مه آلود چشم دوخته

و در حسرت یک خیز بلند می سوزد

                                              یک خیز بلند ......

* ایلوئی ایلوئی ، لما سبقتنی ...؟

اینها جملات مسیح است بر فراز صلیب : خدایا خدایا ! چرا مرا واگذاردی ؟ نمی دانم اصلا چه می گویم اصلا باید بگویم ؟ خاموشی بهتر است یا فریاد ؟ بگذریم . می گذرد .

فریادی شو تاباران

وگرنه مرداران ...

ماندن بهتر است یا رفتن ؟ ... اینجا را هم بخوانید بدک نیست . آزادکوه

یا حق ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 2 PM  توسط سیاوش  |