چه خوش بود آن روزها که می رفتیم و می خواندیم و گرم می گرفتیم ، که : " چه گرمیم چه گرمیم از این عشق که ما راست ..." و حالا آتش به جان شدیم آنفدر که خواندیم : " الهی آتش عشقم به جان زن .... " و الان ..؟ ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز ...!
یکدم مرا شکنج خیالت رها نکرد
بسیار اگر چه در این وادی بلا
آسیمه سر چو باد به هر سو دویده ام
من چون اثیری سرگشته ام بدان !
من با خیال تو پرواز می کنم ،
من با خیال تو چون غنچه ای به صبح ،
آغوش خود به گرمی خورشید می دهم .
آیا فقط تو خیالی نه بیش از آن ؟
یا اینکه من خیالم و نه چیز دیگری ؟
بشنو ...
مر بخوان و رها کن ز خود مرا
زان پیشتر
که بپوسم به روی خاک .
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم ....
