تبليغاتX
آیریکان - اجاق شقایق

آیریکان

ای به جامه خویش فرو پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

 

" انگار بریدی ! ... ، نه ؟ خسته شدی ! هوا هم که استخوان سوز سرد است ... سوی چشم ات نبرید از این همه برف ؟ سفیدی چشمانت انگار سرخ شده ، بسکه زل زدی به این برف ها ... بند کفش ات هم که باز شده ! ... نه ! ، انگار واقعا بریدی ... "

خسته که نگاهش می کردم ، لبخند می زد ... – یا من اینطور می دیدم – و بعد راه می افتاد ... صدایش که می سرید روی باد را هنوز می شنوم :

" پا به پا نکن ، تا آن سنگ می رویم و بعد خستگی در می کنیم ... " . بعد می خواند :

" و سردم شد آن وقت ، در پشت یک سنگ ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد ..." *

آن وقت ها عصبانی می شدم ؛ به خستگی ام که می خندید لجم می گرفت ، می دویدم و زودتر به سنگ می رسیدم ...

حالا انگار دلم تنگ شده برای آن روزها ... دلم تنگ شده که بدوم و کنار سنگ بنشینم و نفس زنان تماشایش کنم که آهسته می آید ؛ و بعد که رسید بگویم : " اجاق شقایقت کو پس ؟ " و بخندد و قلبش را نشان بدهد ، که یعنی اینجاست ...

دلم تنگ شده که دیگر نمی آید ... انگار میان برف ها پا کشید و رفت ...

حالا من مانده ام و بی کرانه ای پر برف ، خسته از همه بودن های تهی اطرافم ، دل زده از همه چیزهایی که دیگران آویزان اش شده اند ...

سودای روشنی فردا را دارم و اجاق شقایق ، که مرا گرم می کند ، در این شب های زمهریر ...

همین .

باقی بقایتان .

 

* شعر از سهراب سپهری

 


اجاق شقایق ...

دشت لار - اردیبهشت ۸۴

 

حواصیل تنها

همدان - دی ۸۶

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 10 AM  توسط سیاوش  |